سلاممممممممممممم دوستان دارم میرم اینجااااااااااااااااااااااا

تمام مطالب وبلاگم و انتقال دادم اینجا هرچند برام سخته از این وبلاگ دلکندن اما

با این مسخره بازی هایی که بلاگفا در میاره ترجیح دادم ترکش کنم

این وبلاگ همچنان هست تا دوستانم ادرس جدیدم رو پیدا کنن و بتونن بیان


این خونه جدید منه  

فقط من نتونستم نظرات اینجا رو منتقل کنم اونجا

و متاسف شدم اما خب اشکالی نداره از حالا پست میزنم و دعوتتون میکنم

اگر شماهم دوست داشتید میتونید نقل مکان کنید اونجا ....

نوشته شده توسط رایحه در جمعه پنجم خرداد 1391
کاش میشد داد بزنم

حرفام و بریزم رو دایره

کاش میشد سرم و بکوبم به دیوار بیخیالی

کاش میشد دلم و از دست باد بگیرم

این بادهایی که داره دلمون میلرزونه...

بادهای سردی که روح و روانم و سرد میکنه...

نوشته شده توسط رایحه در دوشنبه چهارم شهریور 1392 |
مهمونی بد نبود صاحب خونه یه پسرک 3ساله داشت و یه دخترک 3 ماهه

از مابیشتر دخترکمون کیف کرد که یه نی نی پیدا کرده بود و هی میومد دست وپاش و ناز میکرد

جاتون خالی شام قرمه سبزی بود منم عاششششششششششق قرمه سبزی خانواده 

خوبی بودن ... اقای همسر به چشم خریدار بهشون نگاه میکرد اخه قراره این اقا رو 

به استادی مدرسه انتخاب کنه ... منم به چشم یه دوست به خانمش نیگاه میکردم

اینم هدیه ای که بردم براشون  از  دو نما  عکس کم حجم شده خیالتون راحت :دی

شب هم برگشتیم و تا امروز هم هیچ کار خاصی انجام نشده...جز...

منم ازمایش دادم و به خاطر اینکه همسر خیلی سرش شلوغه وقت نشده بریم جواب 

ازمایش و بگیریم دعا میکنم قند نداشته باشم والا خیلی کارم توی این اوضاع سخت میشه..

کلی سبزی خریدم و همه رو نشستم تمیز کردم و شستم و به دلیل تنبل بودن در امر خورد کردن

همه رو خشک کردم :دی برا قرمه سبزی و کوکو سبزی... 

همسری یه عالمه گوجه سبز اورده خونه یه دسته اش خیلی ترشه دارم باهاش خورش 

گوجه سبز درست میکنم بقیه اش رو هم کمپوت میکنم :دی

اونایی که شیرین تره با د ختر در روز خودکشی میکنیم و میخوریم :دی

دیگه... فعلا همه چی ارومه ... در روز اقای همسر و نمیبینم حتی اینقدر

گاهی سرش شلوغ میشه که وقت نمیکنه زنگ بزنه خونه ... 

دیشب اولین مارمولک رو مشاهده کردم همسر میگه همچین جیغ و داد کردی گفتم اژدهاس

:دی خب میترسم دست خودم نیس...شب قبلش هم که داشتم سبزی تمیز میکردم...

از گوشه چشم یه چیزی دیدم اول ترسیدم نیگاه کنم چیه اما بعد که سریع نگاه کردم دیدم 

یه عدد سوسک بزرگ محترم... بدو بدو از در اشپزخونه رفت زیر میز تلویزیون من بدو بدو 

مگس کش و یه لنگ کفش دستم تا اومدم دیدم رفت زیر مبل زدم به مبل نفهمیدم چطور 

رفت زیر مبل بعدی...میز بین مبلها منو نجات د اد و توی این فاصله که میخواست از این 

یکی تا اون یکی بره زدم تو سرش و پققققققققققق :دی کشتمش 

بعدشم انداختمش تو اکواریوم ماهی ها نوش جان کردن :دی 

ماهی های ما گوشت خوارن محض اطلاع... البته من واقعا تعجب کردم چطور

سوسک به اون بزرگی رو توی یه حرکت خوردن :دی اههههههه 

دختره دست از سر سیستم برنمیداره باید یه برنامه براش بریزم 

دیروز تمام روز پای سیستم بود...


 ادامه مطلب عکس گوشواره رو گذاشتم برا خصوصی که خواسته بود


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رایحه در پنجشنبه چهارم خرداد 1391 |
رفتم ازمایش قند بدم چقدر از این شربت لعنتی که میده متنفرم ..

همسری هم قرار بود سونو گرافی بده چند وقته بحث بود که بره

قبلا ازمایش داده بود توی ازمایشات نشان داده بود کلیه دفع قند داره

رفت سونو گرافی گفتن کلیه راست و چپ هردو سنگ داره... راست

2 میلی و چپ 3 میلی ... اما تمام اندازه های کلیه و مشخصه های دیگه

سالم هست نه قرص د اد نه هیچی فقط گفت مایعات فراوان... غذای شور ممنوع

ورزش فراوان... خودش دفع میشه

ازمایش من موند برا فردا این شربت مزخرف و اوردم تا فردا بخورم 

یه ساعت بعدش برم ازمایش این یه ساعت اندازه یه سال میگذره 

از سر شب هرچی میگم همسری میگه دکتر گفته :.... 

منم بعضیش و باور میکنم میگم جدی؟؟ میگه نه بابا همون اول که گفتم دکتر چی گفته

بعد از دکتر اومدن همسر و به هندونه بستم : بشین بخور:: همسر: وای چه خبره

من: بخور زود خوب بشی دهع 

قضیه خواهر شوهر گرامی : امروز دوبار پیام ارسال شده است که:

جلسه روز جمعه به 5 شنبه ساعت 4 موکول شد

جلسه روز 5 شنبه به چهارشنبه موکول شد

به همسر گفتم یه زنگ بزن بگو نمیتونی بری بنده های خدا راحت باشن

واقعا نمیتونه بره این روزها مدرسه حسابی کار ریخته سرش

برای همه مریضها دعا کنین...

فردا شب خودمون رو خونه یه بنده خدا دعوت کردیم... البته قبلش خودش

اصرار کرده بود ما به درخواستش جامه عمل پوشوندیم فک کنم پشیمون بشه...

باید برم یه کادو بخرم... اولین باره...

پ.ن: نوشته ام دعا برا مریضها یادتون نره 

منظور من مریضایی بودن که واقعا به دعای منو شما احتیاج د ارن 

همین امروز ما چندین نفرشون و دیدیم... همسر من مریضی خاصی نداره

با همین مراعات ها خوب میشه اما یه عده ... براشون دعا کنین محتاجن به 

دعای شما خوبان...

نوشته شده توسط رایحه در سه شنبه دوم خرداد 1391 |
دو روزی مشهد بودیم 

4شنبه رفتم دکتر و بعدش رفتیم یکم واسه نی نی خرید...

5 شنبه حرکت سمت مشهد شب ساعت 9 رسیدیم صبح جمعه رفتیم حرم و....

با پولی که همسر داده بود برای روز زن و پولی که خودم قبلا داشتم شد صد تومان

رفتم گوشواره هامو که حدود 5 سال پیش میشد خریده بودم 30 هزار عوض کردم 

خیلی خوشگله همسری کلی پسندید و 60 تومن گذاشت روش و کلا 360 یه جفت گوشواره

خریدیم...

*******************************

خواهر همسری یه دختر مظلوم واروم بود سال گذشته با پدر شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر

رفتیم مسافرت با ماشین ما... اونجا من فهمیدم خواهر شوهر انگاری رفاقتی داره که باعث

میشه همیشه با گوشی همراهش بپلکه و دست به سیاه و سفید نزنه و مدام همون گوشی

و اس م اس بازی...

رفتیم خونه پدر شوهر.. اعلام شد قراره خاستگار بیاد حدس میزدم اما مطمئن نبودم

همسر کلی ایده ارائه د اد برای خواستگاری و شناختهای بعدی خانواده ها.. کلافه ام کرده بود

مدام میگفت باهاش حرف بزن بگو حواسش باشه خودش حرف میزد وووو...

چند دقیقه رفتن تو اتاق باهم حرف بزنن صحبت به یه ربع نکشیده مادر پسر...

اخه بعد دوسال دوستی چقدر میخوان حرف بزنن باهم؟؟ بسه؟؟؟و من و خواهر شوهر بزرگتر

شاخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

دوستی؟؟ متاسفانه این همون کسی بود که خواهر شوهر جان باهاش اس بازی 

میکردند... بعد از شنیدن این خبر شکه شدیم و من  و خواهر شوهر ارام شدیم...

همسررررررر: نظرت چیه خانم؟؟ چیا بگیم بعدش؟؟؟؟؟؟؟ طرف گفته نماز درست و حسابی

نمیخونه  بگیم نماز خیلی برا مون مهمه ...من: همسریییییییییییییی بسههههههههههه

همسر: خانم شما باید راهنماییش کنی: نظر شما چیه در باره این اقا:

من: (پلید) عزیزم نظر من و شما زیاد تاثیر نداره همسر:چطور؟؟من: دوسال دوستی 

اونها رو به شناخت کامل از هم رسونده ... همسرررر: ایکون یه ادم بسیار متاسف و 

بسیار ناراحت...

متاسف شدم برای همسرم ناراحت شدم و رنجور همون طور که الان همسرم

دیگه براش مهم نیست چه اتفاقاتی قراره توی جلسه اخر خاستگاری بیافته

امروز به همسر زنگ زدند اخر هفته تشریف بیارید میخوایم لیست بنویسیم 

یعنی همان خواسته های عروس از داماد و بالعکس

همسر میگه اصلا برام مهم نیست برم هم حرفی ندارم برای زدن... 

من : سکوت سکوت سکوت...

ادامه مطلب یه موضوع خواستید بخونید کافیه کلیک کنید...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رایحه در شنبه سی ام اردیبهشت 1391 |
همیشه از خدا خواستم من و زودتر از عزیزانم ببره 

با خودم فکر میکنم یعنی میشه؟؟؟؟؟ میشه این خواسته من و 

خدا به اجابت برسونه؟؟؟

وقتی بهش فکر میکنم اول شیرینه ولی بعد تلخیش دهنم و تلخ میکنه 

ذهنم و تلخ میکنه ... مرگ:سخته به خاطر اعمالی که میدونم خوب نبودن

به خاطر بچه هایی که دوستشون دارم ... به خاطر همسری که عاشقشم...

به خاطر مادری که دستاش و میبوسم...به خاطر پدری که میخوامش...

اما اخرش بازهم به این برمیگردم من طاقت ندارم باشم و اونها نباشن

پس خدایا : من و زودتر ازعزیزانم ببر هیچی دیگه ازت نمیخوام

************ 

فکر مرگ داغونم میکنه اما اگر یاد مرگ نباشه هرغلطی دلمون بخواد

میکنیم...

خدانوشت: عاشقتم اشتیاقی دارم برای رسیدن به تو که نسبت به هیچ چیز

ندارم اما اگر پاکم کنی میتونم سربلند بیام پیشت ....

نوشته شده توسط رایحه در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 |
کلی کار انجام دادم این روزا خسته و مرده و کشته شدم 

همسری مادر گرام از ان طرف خط های تلفن و دوست گرامی 

استراحت کن ..............................................

و من : کی بیاد اینترنت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کی کارهای خونه رو بکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

کی دختر و تیمار داری کنه؟؟؟؟؟؟؟؟

البته دخترم میتونه خودش گلیمش و از اب بیرون بکشه 

اما خب بالاخره مادری گفتن بزرگتری گفتن 

فعلا دوروزه با درست کردن ادمک های کاغذی  وبرنامه چسب کندن 

توسط دندانهای گرامی معضل بزرگی برام درست شده اخه جا چسبی 

نداریممممممممممممممم دختر مدام میگه چسب اناری بده میخوام 

این و بچسبونم چسب اناری بده میخوام دست.پا. مو ووو بجسبونم 

ای خدا این ادمکهای کاغذی چه فکر بکری بود افتاد تو سرش نمیدونم

عکس دوتا از ادمکها که رفتن مهمونی خونه دخمل...

*********************

نمیدونم این جوجه های تابستونی رو چرا نمیارن اینجا واسه فروش

بازی این روزهای ما و دختر گلی: دوتا جوجه داریم اگر بابایی دوتا جوجه

واست بخره میشه چند تا؟؟ دختر گلی: میشه چهارتاااااااااااااا

اخ جون من چهارتا جوجه میخوام 

نوشته شده توسط رایحه در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 |
عجب کار خدا رو میبینی ...

اصلا امروز همسر وقت نکرد یه تماس بگیره خونه تبریک هم اصلا نگفته بود...

امشب ساعت 9 اومد خونه کلیدش و جا گذاشته بود من رفتم در و باز کردم اومدتو 

سلام کردم و خسته نباشید گفتم و یه نمازم مونده بود رفتم تو ... تا همسری اومد تو خونه 

من تنبل هم داشتم نماز میخوندم ... شام اماده بود

چای هم همین طور... بعد از اینکه نماز خوندم همسر اومد و گفت روزت مبارک..

:دی و من ممنونم عید شماهم مبارک...رفتم تا چایی بریزم و بیارم دیدم با دختر

رفتن تو اتاق و اومدن بیرون دیدم دخترم میگه روز شما مبارک منم برگشتم دیدم یه جعبه

شیرینی بزرگ  دست دخملی که چون زور نداشت باباش هم کمکش کرده بود.. و یه پاکت که

یه کارت توش بود داد به من و همسری هم گفت خانم روزت مبارک باشه و من باز توکار

خدا موندم و از همسری و دختری کلی تشکر کردم و شیرینی رو گرفتم و چایی و اوردم 

همسر گفت پاکت یه کارته نگاش کن بخونش من توش چیزی نوشتم... نگاه کردم داخل کارت

یه 50 تومنی گذاشته بود و باز من شاکر بودم از خدا و خجل از حکمت خدا... 

پشت کارت پستال هم یه متن نوشته بود...(بهشت شد زمین... پرشکوفه شد زمان.. با طلوعت 

ای نازنینم ... دوستت دارم ..م.. ) رو کارت پستال هم عکس دوتا شاخه رز بود که من عاشق رزم

همسر عذرخواهی کرد که اینجا هیچ مغازه ای نبوده که کادو که هیچ حداقل یه شاخه گل بخره

منم گفتم خواهش میکنم همین که امسال کلی سورپرایزم کردی ممنونم 

این چنین شد که اولین روز زن بی دغدغه ما رقم خورد ... 

گفت امروز اصلا نتونستم به خونه زنگ بزنم چون واسه مدرسه مهمون از شهر دیگه اومده بوده

و حتی وقت نکرده بوده امروز درست و حسابی بشینه ... 

خدایا خودت میدونی ازت چی میخوام نیازی نیست داد بزنم و بگم 

خودت لطف کن لطفا :*

نوشته شده توسط رایحه در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 |
بگذریم که همسری حتی تا حالا یه تبریک هم نگفته :دی

اما خب دیروز که رفته بودیم بیرون 

اینم عکس اونجایی که رفتیم البته ببخشید بد افتاده چون اکثرش رو توی راه گرفتم و

همش دستم تکون میخورد جاده اش همه خاکی بود میترسیدم دوربین

از دستم بیافته ...

بابای دختر براش یه قایق کاغذی ساخت که انداخت تو اب ...عکسش هست

چشمه علی*1 

چشمه علی*2 

چشمه علی*3 

چشمه علی*4

*******************

تا یادم نرفته غذا هم پلو مرغ درست کردم با سالاد شیرازی 

چایی هم گذاشتم درسته حسش نبود اما همه کارهام و مثل یه خانم متشخص :دی

انجام دادم و رفتیم خوب بود فقط مشکل جاده اش بود که 5 کیلومتر بود و همش خاکی و 

پر چاله چوله .... 

جای شما سبز

نوشته شده توسط رایحه در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 |
خسته ام... امروز قراره بریم بیرون اما نمیدونم چی بپزم 

حسش نیست... شبها میخوابم اما انگار نه انگار که خوابم با کمترین صدایی بیدار

میشم و بعدتا بخوابم کلی کار میبره ...

حوصله نوشتن رو هم ندارم 

فعلا

*************************

بعدتر نوشت: الان (یک و بیست و دو دقیقه ظهر)غذام حاضره وسائل اماده است

 همسر نماز جمعه است

منم برم نماز بخونم ...منتظرم زنگ بزنه لباس بپوشیم بریم...

نوشته شده توسط رایحه در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 |
روز زن نزدیکه من که خیلی منتظرم ببینم قراره چه اتفاقی بیافته 

خانم ها نگید براتون مهم نیست و این حرفها چون واسه من امسال مهمه 

البته هرسال مهمه اما خب میخوام ببینم امسال که خودم یه گوشه هایی به همسر

دادم چیکار میکنه البته چشمم اب نمیخوره ولی خب 

در ناامیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است 

نوشته شده توسط رایحه در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |
دیروز حرم کلی کیف کردم دختر و گذاشتم خونه مادر شوهر اما 

باکلی ترس و دلهره و اضطراب از...

خیلی حرم خوب بود تمام لحظات رو برای دخترک و نی نی تو راهی و 

اینده اشون گریه کردم تا همسری اس داد برام دعا کن اصلا یادم نبود

که اونم هست

خدایا میدونم میدونم دعاهای من و گوش کردی خدایا کمکم کن خدا

کسی رو جز تو نداشتم که بتونه بهترین کمک رو بکنه ...

نوشته شده توسط رایحه در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 |
یکشنبه:

عصر رفتیم براخونه خریدکردیم اتکا مزخرف بود هیچی نداشت 

اما خب تا حدی چیزایی که میخواستم خریدم.. بعدشم رفتیم 

واسه دخملک یه ساق شلواری و یه جوراب خریدم شب میخواستیم بریم

مهمونی خونه دوست همسر که از کربلا اومده بود...

توی مغازه نمیدونم چی شد همسری لباس نوزادی دیدو گفت بخریم؟؟؟

گفتم:نیکی و پرسش..

برگشتنا بعد از گاز وبنزین گفت حاضری از یه جا بریم دست انداز داره اما

باصفاست...گفتم اره  رفتیم خیلی قشنگ بود توی راه نگه داشت دختر رفت

گل بکنه عاشق گل لاله است... همسری هم یه سنبل برا من کند و 

به قول دخملی تبدیل(تقدیم) کرد به من..ما رو گذاشت رفت مدرسه و 

منم رفتم دوش گرفتم و بعدش اماده شدیم دوست همسر اومدو رفتیم خونه دوستش

دو شنبه: 

بهش اس زدم ناهار درست میکنم ظهر میای خونه؟؟(از صبح میره تا شب)

زنگ زد اره میام اماده باش بریم بیرون ناهار وبخوریم... ناهار مرغ سرخ کردم و 

بهش گفتم نون باکت بخره باخیار شور و اومد و رفتیم بیرون کنار جوی اب زیر درختا

نشستیم و کلی عکس گرفتیم و دخمل هم فقط داشت اب بازی میکرد و گل میکند...

همسر مثلا با خرید هندونه مورد علاقه من اونم تو این برهوت من و سورپرایز کرد 

اما وقتی شکست و دید سفیده حالش گرفته شد...شب هم مهمون داشتیم

یه ساعت نشستیم و اومدیم خونه ... همسر رفت مدرسه ...مهمون اومد و 

شام ماکارونی پختم 

سه شنبه:

روز معلم بود که برا همسری شب قرمه سبزی پختم و کیک و ژله چند رنگ

دخمل چونه اش محکم خورد به اپن اما خدا رو شکر چیزی نشد...اخلاقم افتضاح

بود خیلییییییییییی ... خـــــــــواب زیــــــــــــــاد بـــــــــد است.. شب همسر اومد روی کیک

با گردو با دختر نوشته بودیم مبارک...تا از در اومد دخمل گفتم روزت مبارک... همسر ذوق 

دوست داشتم حداقل یه شاخه گل واسش میخریدم اما نشد...

چهارشنبه:

یه روز معمولی معمولی...

یه وبلاگ واسه نی نی توراهی ساختم

نوشته شده توسط رایحه در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 |

سال گذشته اولین سالی بود که همسری رسما معلم شده بود البته معلم نشد استاد میگفتنش...

منم مهمون داشتم پدر شوهرم خونه ما بود رفتیم بیرون توی ماشین بودیم و همسری

رفت تا برا خونه چیزی بخره منم دوان دوان رفتم مغازه ای که کنارش پارک کرده بود رو دید زدم

و دیدم بله علت شلوغی خرید برا روز معلمه رفتم و یه قاب عکس خریدم برای همسری و کادوش کرد..

بدو بدو اومدم نشستم تو ماشین یه کارت هم خریدم برا همسری...

رسیدم همسر هم اومد سوار شدیم و رفتیم خونه کادو رو دادم بهش و پدر همسر گفت واسه چی؟

مناسبت چی بوده؟ گفتم همسرم امسال رسما جزء معلمین محسوب میشه که همسر کلی

ذوقید و گفت واییییییی اصلا یادم نبود امسال نوبت خودمه کادو بگیرم هرسال به اساتید و مربی ها

کادو میدادم :دی... کلی تشکر کرد و پدر همسری هم گفت کاش حواسم بود و منم میخریدم یه چی

روی تابلو نوشته: معلم قافله سالار عشق است معلم باغبان باغ عشق است همه کار معلم 

کار عشق است ... چند تا گل رز قرمز و صورتی هم روی یه صفحه سیاهه ...

امسال هم روز معلم و به همسرم و همه معلمین تبریک میگم ... رفتیم برا معلم های مدرسه 

همسر تابلو خریدیم هیچ کس نیست واسه خود همسر کادو بخره :دی 

اینجا هم ابادی درست و درمونی نیست تا برم براش خرید واسه همون به پخت کیک و ژله

و یه جشن سه نفره و یه شام خوب اکتفا میکنم ...

                           ***معلم عزیزم همسر نازنینم روزت مبارک ***

نوشته شده توسط رایحه در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 |
خیالم راحت شد رایزنی هام به نتیجه خوبی رسید

فقط میره کربلا... اونم با کاروان ...

حالا خوبه 

عزیزم زیارت قبول 

هرچند هنوزم دلم برات تنگ میشه وقتی بری اما

خیالم خیلی راحت تره...


نوشته شده توسط رایحه در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 |
تازه امروز صبح فهمیدم که رفتنشون زیر نظر حج و زیارت نیست 

کفری شدم شدید... بهش میگم اخه چطوری با کدوم عقلش اون مسئول اصلی

این کار و کرده اخه  دمشق با این همه بمب گذاری اونم بدون کاروان درست ودرمون

18 تا بچه مسئولیتشون با توست عزیزم ... تازه من جون شوهرم و از سر راه نیاوردم 

بذارم الکی الکی از دست بره...میخنده میگه.. باشه میرم باهاش صحبت میکنم

کی بریم خوبه؟؟ گفتم وای اگر بذاری پاییز ببرید معرکه میشه منم میتونم بیام 

میگه نمیشه... یه استرسی گرفتم منتظرم ببینم چی میشه... خداحافظی کردو رفت

به کاراش برسه و به کلاسش برسه منم هرکار کردم خوابم نیومد...

براش اس ام اس زدم : دلم میخواهد ویرگول باشم تاوقتی به من میرسی،مکث کنی

جواب داد:دوست دارم ویرگول جون :دی 

فرستادم :من الان یه ویرگول دلواپسم... امیدوارم هرچی خیره برات پیش بیاد عزیزدل من

خدایا : اگر قرار باشه بره اونم این طوری وحشتناک ته دلم خالی شده 

خودت ارومم کن خودت الابذکر الله تطمئن القلوب

نوشته شده توسط رایحه در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 |
تا میام درباره رفتنش حرف بزنم بغض توی گلوم میپیچه و حرفم و تموم میکنم 

چقدر این روزها فکر نبودن توی خونه امون و فکر دوری از اون ازارم میده

دارم خود ازاری میکنم درسته؟؟ هنوز نرفته دلگیرم وای به اینکه بره..

دیشب توی رخت خواب.. میگم میدونی بری چقدر دلم برات تنگ میشه؟

میگه این طوری نگو دلم میشکنه اونجا همه اش فکر اینم که تو ناراحتی...

میگم:خب دلم برات تنگ میشه... میگه منم همینطور.میبوسدم و چشماش و میذاره رو هم

ومیگه دوست د ارم چه پیشت باشم چه نباشم...

و من بغض و چشمایی خیس د یگه حرفی نمیزنم... میخوابه من نگاهش میکنم

فقط نگاهههه و نگاهههههه و اشکی که جاری شد ه و برای اینکه نفهمه 

از کنارش بلند میشم و میرم تو پذیرایی... فکر اینکه بخواد بره و منم خونه ام نباشم

خیلی اذیتم میکنه خیلی... 15 روز خیلی زیاده برام اونم با این وضعیت من

نوشته شده توسط رایحه در شنبه نهم اردیبهشت 1391 |
چند روزیه که حرف رفتن زده میشه... منم دلم میخواد برم اما انگار نمیشه

قسمت نیست ... بازهم اون گوی سبقت رو ربوده و داره میره...و من دست وپام بسته س

و من لیاقت ندارم که برم و اون باید بره کسی که لیاقتشه که بره و از نزدیک دوباره

دیداری وسلامی تازه کنه ... د لم گرفته قد یه دنیا... بازم میام مینویسم تا روزی که بخواد بره

نوشته شده توسط رایحه در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 |
رفتیم خونه مامانم و رفتم دکتر.. خانم دکتر گفت چون کار سنگین انجام دادی به این روز افتادی

دو هفته استراحت مطلق چندتا امپول... فقط واسه wcمیتونی بری بیرون گفتم من نماز میخونم خانم

گفت:خب واسه وضو نماز هم میتونی اما اگر یه دونه ظرف جابه جا کنی و دست به کاری بزنی و قدم

بزنی وچیزی بلند کنی بعدش که بچه ات سقط شد نیای بگی چرا؟ گفتم :چشم...

همسری میرفت کلاس و شبها میومد خونه مامان دو سه هفته ای بودم حتی برای امپول زدن

باید سوار ماشین اقای پدر میشدیم و من عقب دراز میکشیدم و ایشون با سرعت بیست تا میرفت  درمانگاه

و امپول میزدیم و برمیگشتیم...خدا خیلی دوستمون داشت به دو هفته نرسید حال من خوب خوب شد

توی این دو هفته سه بار رفتم دکتر و دوبار سونو گرافی که اخرین بار گفتن مشکلی نیست و همه چی

نرماله فقط من باید خیلی توی این دوران مراعات کنم ... از اون به بعد حالت تهوع ها شروع شد و دمار از

روزگارم دراورد... شب و روز نداشتم دیگه ابروم جلو بابام رفته بود.. میرفتم خونه خودمون اینقدر از خونه 

بدم میومد که دوباره برمیگشتیم خونه مامانم و باز مهمون اونا میشدیم...یادم نمیره یه د فعه رفتیم خونه

گفتم من د یگه خوب شدم خودم از الاخون و الاخون بودنمون رنج میکشیدم اما چاره ای نبود وقتی خونه 

بودیم دل و روده ام چندین برابر توی حلقم بود...خلاصه این دفعه اخری که خونمون رفتیم گفتم خوبم

دوروز هیچی نخوردم روز سوم همسری گفت چرا هیچی نمیخوری چیکار کنیم بریم خونه مامانت؟ گفتم 

نه خوبم بذار هوای خونه برام طبیعی بشه.. دیگه چیزی برا بالا اوردن نداشتم جز دل و روده...

یهویی گفتم وای چقدر دلم گوجه سبز و گیلاس و البالو و خلاصه همسری گفت :جدی؟ بریم بخریم

شال و کلاه کردیم و رفتیم خرید از هر کدوم نیم کیلو خریدیم واومدیم خونه 6 الی 7 مدل میوه بود

همسری رفت و از تو خونه یه سبد کوچیک اوردو میوه ها رو شست و گفت توخونه نرو حالت بد 

میشه همین جا بشین.. دونه دونه داددستم از میوه های شیرین مثل توت فرنگی شروع کرد..

تا سومین دونه میوه رو گذاشتم د هنم و تموم شد دوان دوان سر د ست شوری که توی حیات بودو

گلاب به روتون همه اش .... همسری گفت بلند شو پاشو چندتا لباس براخودت بردار بریم خونه مامانت

این که نشد کار تو باید تقویت بشی... بازم رفتیم خونه مامان دو سه هفته بودیم همسری هم سعی میکرد

چیزی بخره و بیاره اونجا خودشم که از صبح تا شب نبود ... میگو میخرید ماهی روغن... هرچی میتونست

میخرید و میاورد اونجا و به مامان کلی میگفت که باید برا خودتون هم درست کنین والا ناراحت میشم..

و خانمم و برمیدارم و میریم از اینجا...مامان گلم این مدت کلی به من رسید و این دوران افتضاح ویار 

من تموم شد و برگشتم خونمون... دیگه رفته بودیم سر خونه زندگی خودمون ... هروقت میرفتیم 

بیرون ومیومدیم یه موجود بد من و غافلگیر میکرد با اینکه همسری همیشه زودتر میرفت و همه جارو

نگاه میکرد اما انگاری این حیوون از من خوشش اومده بود تا میومدم تو خونه از زیر پای من رد میشد و

جیغ بنفش من دم در حیات میرفت هوا...این حیوون بی ادب چیزی نبود جز مارمولک... 

این ماجراها گذشت و گذشت ... تا یه پنج شنبه ای که خونه مامان بودیم و ماه اخر من بود

این وسط دکتر رفتن ها و سونو گرافی ها و همه و همه بماند که جای حرف نداره...شب ازجلسه 

قران که خونه خاله بود داشتیم پیاده میومدیم ... وسط راه یهویی کمرم گرفت فکر کردم مثل اون 

سه ماه که هرروز د ردهای جدید داشتم و حالم بدبود و اذیت بودم...مامان برگشت و گفت چی شده؟

گفتم هیچی کمرم گرفت... بعد اون نمیتونستم خوب راه برم اما خب رفتم... مامان هم سبزی گرفته بود

و میخواست خورد کنه گفتم بده من خورد میکنم دوست دارم... بعد اون رفتیم و خوابیدیم درد داشتم

مثل همیشه .. رخت خواب منو همسری رو تو اتاق خواب انداختن و رخت خواب مامان و بابا و خواهرا و 

داداش توی پذیرایی ... صبح کیسه اب پاره شد ساعت 6 بود پاشدیم با ترس مامان و صدا زدم 

ماامان اومد و لباس داد تنم کردم و رفتم وضو گرفتم و اومدم نماز بخونم که هم همسری هم مامان

گفتن نشسته بخون ... اولین نماز توکل دوران بارداریم که نشسته خوندم با اینکه همیشه درد داشتم...

نماز و که خوندم همسری میخواست بره ساک وسائل بچه و دفترچه بیمه و وسائلم و بیاره...

و مدام خدا رو شکر میکرد که خونه مامان بودیم که این اتفاق افتاد...منم رفتم حمام یه دوش گرفتم

و وقتی اومدم دیدم مامان یه لیوان شیر گرم اماده کرده و یه زرده تخم مرغ خانگی توش شکست و

به جای شکرش عسل ریخت و گفت بخورررررررر...وای مننننننننننن قیافم د یدنی شده بود....

نمیخوام ...مامان اجباریه باید بخوری.. مامان :وای خرما نداریم بریم خرما بخریم بدیم بخوره...من:نه

اروم به مامانم گفتم یکم درد دارم...همسری هم گفت من میرم وسائل و بیارم فقط بگو چیا...

همسری وقتی من 7 ماهه باردار بودم دستش و عمل کرده بود و همچنان دستش توی گچ بود واسه 

همون حتی موتور هم نداشت که بتونه بااون بره بیاره و زین جهت با اتوبوس قرار بود بیاد ... منم هرچی

لازم بود از قبل توی ساک نوزادی که روی سیسمونی دختری بود اماده کرده بودم و به همسری

گفتم اونا روبیاره و پوشک های نوزادی که اونجاست رو هم بیاره...تا اون رفت مدارک من و هم بیاره

که توی همون ساک حاضر کرده بودمشون ماهم راه افتادیم به سمت بیمارستان... صبح جمعه

9 /9/ 1386 یه روز برفی توی ماه اذر که بعد از 13 سال اولین بار بود برف میومد... توی راه احساس

اینکه درد بیشتری دارم تمام بدنم و داشت میلرزوند اما باخوندن قران کوچیک کیفی ام ارامشی خاص 

بهم دست میداد سوره انشقاق نبا.. و هرچی سوره کوچیک و بزرگ بود که بلد بودم یا نبودم...

رسیدیم بیمارستان و مستقیم اتاق زایمان و ساعت 9و بیست دقیقه دخترم توی بغلم بود باورم نمیشد

هرچند دکترم به خاطر اینکه برف میومد و ترافیک بود خیلی دیر رسید و من کلی منتظر و درد کشیدم

اما به سلامتی دخترم به دنیا اومد.لحظه ایکه متولد شد سریع دادنش بغلم وقتی تو بغل من بود

اروم بود گریه نکرد اما تا اومدن ازم گرفتنش ببرن لباس تنش کنن و تمیزش کنن کلی گریه کرد

صداش میومد خانم های پرستار میگفتن وایییییی این چقد جغله است مامانش و میشناسه....

دوباره اومدن دادن به من و باز نی نی ساکت شد و خنده ماما و پرستارها رفت هوا...

یه ساعت به خاطر ضعف شدید و سرگیجه توی اتاق نگهم داشتن

بعدش روی ویلچر نشوندنم و بچه ام و دادن بغلم و رفتیم بیرون مامان که از تسبیح دستش معلوم بود

چقدر صلوات فرستاده اومد جلو و گفت سلام مامان خوبی ؟؟ منم گفتم سلام شکر خوبم

پیشونیم و بوسیدو گفت مبارکت باشه مامان... یه شنل بزرگ سبز انداخته بودن روی سرم و دور و برم

هیچ جام دیده نمیشد نگاه نکردم اما همسری نبود... دوست د اشتم وقتی میام بیرون اول اون و ببینم

اما نبود...به مامانم گفتم همسری کجاست؟گفت رفته دوربین دوستش و بگیره... میاد...تا رسیدم توی

اتاق و دراز کشیدم روی تخت گوشیم شروع کرد به زنگ زدن... همسری بود...سلام خوبی؟بهتری؟

بچه خوبه؟دیدمش خانمی مبارکمون باشه...گفتم کی میای؟ گفت دارم میام ،بیمارستان به

مامانت ناهار نمیده من ناهار میخرم و میام گفتم باشه.. اومدیه ربع بعدش ناهار اورده بود..

اون شب بیمارستان بودیم با مامان جالب بود همه بچه ها خواب بودن و بیدار میشدن گریه میکردن

اما د ختری من بیدار بود و گریه نمیکرد... همه اش اون چشای کوشولوش از بین قنداق فرنگیش

برق میزد اما اروم و ساکت...هم من هم مامان تمام شب رو با صدای گریه بچه های دیگه بیدار میشدیم

فکر میکردیم دختریه اما این طور نبود...

روز بعد نزدیکهای ظهر مرخص شدم و اومدیم بریم سمت خونه که همسری گفت من بازم باید برم

کلاس دارم شما برو خونه مامان... بابا ماشین و اوردن دم در بیمارستان و ما سوار شدیم و رفتیم

روزای خوبی بود حس مادر شدن و نی نی داشتن خوب بود به خصوص وقتی که خونه مامان بودم

یکی بود کمک کنه وقتی من حالم بد میشه کمکم میکرد و پا به پام بیدار بود ... یادمه روز سوم

که دختر سه روزه بود وقتی فهمیدم که زردی داره اونقدر گریه کردم که وقتی اومدیم خونه 

دوساعت از سردرد خوابیدم و خودم نفهمیدم وقتی بیدار شدم نمیدونستم کجام و چی شده

دور وبرم دایی و زن داییم و مامان و بابام نشسته بودن منم تو رخت خواب..گیج تا برگشتم و بچه 

رو نگاه کردم تازه یادم اومد چی به من گذشته امروز...

دخترکم بزرگ شد باتمام مشکلاتی که مامانش داشت با تمام سختی هایی که مامان باباش

توی زندگی تحمل کردن و به خاطر خیلی چیزها ایستادگی کردن الان دخترم 4 سال و 5ماهشه

یکی از چیزایی که زندگیمون و گرم تر کرد حضور دخترمون بود چیزی که خیلی وقتها به خاطرش

زندگی ما دووم بیشتری گرفت و انگار یه نوع مواد پایدار کننده بود که به زندگیمون تزریق شده بود

و از حالا خاطرات این روزها رو مینویسم اگر بازهم از گذشته چیزی به خاطرم بیاد مینویسم اما 

دیگه نه این طور پیوسته ... از شمایی که این مدت منو خوندین و تحمل کردین و نظر دادید ممنونم

برای خوشبختی ما دخترم همه جوونها دعا کنین 

راستی همسرم رو خیلی دوست دارم گاهی اگر د لگیر میشم و اینجا مینویسم برای اینه که 

گاهی نمیتونم باهاش حرف بزنم و اینجا نوشتن ارومم میکنه باعث میشه خیلی از سختی هایی که نوشتم

برام اسون بشه... بعد که میام و نگاهش میکنم خنده ام میگیره گاهی بغضهام بانوشتن اینجا باز میشه

ارومم میکنه ... گاهی نوشته هام سخت ترم میکنه گاهی مصمم تر برای زندگی ...

دعا کنین برای منو همسرم تا یه سری روزهای شیرینی که دوست داشتیم داشته باشیم و 

نداشتیم روزهایی که داشتیم و داره گاهی فراموش میشه برامون برگرده ... 

خیلی حرف زدم دلیلش هم داشتن دوستای خوبی مثل شما بوده و لاغیر...


نوشته شده توسط رایحه در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 |
بعد از اون ماجراها...اون میرفت کلاس و منم خونه بودم و کلاس میرفتم تا اینکه یه سال گذشت

خونمون اینقدر تاریک بود و نوری نمیافتاد که باید از صبح تا شب از شب تا صبح لامپ روشن میکردیم

هیچ افتابی نمیدیدیم رفتیم دنبال خونه و یه خونه پیدا کردیم خیلی دورتر شدم به مامانم اما خب

گفتیم شاید خونه اش خوب باشه البته خونه اش هم خوب نبود...یه صاحب خونه فضوللللللللل

و بد که اسایش و از ما سلب کرده بود از دستش روانی شده بودیم ...کسی میومد خونمون از اون

بالا فضولی میکرد ببینه چه خبره؟شوهرش همیشه از دستش مینالید میگفت چرا اینقدر بد دهنی

اما فایده نداشت جیغ جیغو بود که نگو ونپرس اوایل همسر فکر میکرد من خیلی حساسم

اما بعد یه مدت خودش باچشم خودش دید اینچقده فضوله میومد میگفت این چه پرده ایه

که داری از این بشور بنداز تو سطل اشغالهاست حالا پرده من تازه یه سال از عروسیم میگذشت

و یکی از بهترین پردهها رو مامانم خریده بود...تازه خونه اش هیچی ارزش نداشت زیر زمینی بود

یه دونه اتاق خواب داشت و یه حال پذیرایی بزرگ و یه اشپزخونه فکستنی باریک به خاطر اینکه

همه چی عجله ای شده بود مجبور بودیم اینجا خونه بگیریم برای کلاس من هم اینجا بهتر بود

اون موقع میرفتم کلاسهای نهج البلاغه که توی حرم برگزار میشد و حوزه هم ثبت نام کردم

به همین خاطر رفت و امدم راحت بود فقط یه اتوبوس میخورد... یه روز همسری اومد خونه و 

گفت من برم یه دوش بگیرم گفتم باشه همین طور نشسته بودم روی صندلی جلوی سیستم 

که دیدم یه صدای مهیب داره میاد ترسیدم هول کردم نگا ه کردم دیدم این خانم صاحب خونه داره 

میکوبه به نرده های پنجره های خونه از ترس زهره ترک شدم همسری هم بدو بدو حوله پیچید

دورش و اومد بیرون از حموم گفت چی شده؟؟ گفتم نمیدونم ببین چی میگه؟؟ بلند بلند جیغ میزد

میگفت باز کن در و باز کن گفتم چیکار د اری حاج خانم؟ گفت کار دارم باز کن .. رفتم پشت در در و

باز کردم همسری هم رفت کنار لباسش و تنش کنه گفتم بفرمایید د یدم داره در و هول میده بیاد تو

همسری نفهمید چطور لباس تنش کرد بیچاره ... میگفت برو کنار میخوام بیام ببینم دارید تو

خونه من چه غلطی میکنید ... از تعجب شاخ در اورده بودم دیگه زورم بهش نمیرسید همسری 

سریع پرید جلو در و گفت خانم برو زنگ بزن صد و ده ببینم این مردم ازار چی میخواد از جون ما

گفت خونمه میخوام ببینم دارین چیکار میکنین زندگیم و به چه روزی در اوردید؟؟؟ حالا ما ... 

منی که از صبح ساعت 7 همراه همسری میرفتم و ظهر میومدم باز عصر ساعتهای 3 میرفتم

تا ساعت6 بعد از ظهر و همسری هم که از صبح 7 میرفت تا 8 شب نمیدونم قرار بوده 

چه بلایی سر خونه اش در بیاریم ...اینقدر عصبی شده بودیم هردومون که دیگه نمیدونستیم

چی خوبه چی بد بارها این کار و کرده بود میومد ابگرمکن رو زیاد کنه میزد به نرده های خونه 

ما سر صبح نصف شب فرقی براش نداشت...اینبار نمیفهمیدیم چی میگیم ... فقط همسر در  

و فشار میداد سمت اون و میگفت برو گم شو لا اله الا الله اخه نمیگی شاید یکی تو این خونه لخت باشه؟

اینقدر بیابرویی سرت و بندازی پایین بیای تو؟؟؟اونم میگفت: برو کنار... منم زنگ زدم صد و ده 

گفتم اینه ماجرا همیشه مزاحم میشه... دیدم صداش کمتر شد صد و ده هم مثل همیشه گفت:

بیاید اینجا شکایت تنظیم کنین اخه چی بگم بهشون دونفر میخوان هم و بکشن من برم شکایت 

تنظیم کنم؟؟؟ قطع کردم و گفتم الان میان:)) گفت من کاری نداشتم خواستم بیام از خونتون یه تلفن بزنم

تلفنمون قطعه ما رو میگی دهنمون باز موند همسری گفت این خط و خودمون کشیدیم و نمیخوایم بدیم 

شما صحبت کنید بفرمایید و دیگه هم مزاحم نشید برید پولمون و جور کنید میخوایم از اینجا پاشیم...

ابگرمکن پایین راه پله ها دم در خونه ما بود.. نمیدونم کی زیادش میکرد کی کمش میکرد... میومد 

داد و هوار که اهایییییییی چرا ابگرمکن  و زیاد میکنین خدا ازتون نگذره...یا چرا ابگرمکن و کم کردین 

امان از دست شما درحالی که به جرات میتونم بگم ما سه بار بیشتر به اون دست نزدیم.. یک وقتی

خاموش شده بود دوبار هم هوای سرد میخواستیم بریم حمام من دیدم ابگرمکن خیلی کمه همسری

زیادش کرد من رفتم وقتی اومدم دوباره گذاشت روی درجه کم...و یه بار دیگه هم همین طور... 

خلاصه با کلی مشکلات که باهاش داشتیم سعی میکردم هیچ وقت جوابش و ندم در برابر همه حرفهاش

سکوت میکردم...همسری به بانگاه سپرد و پولمون و گرفتیم بعد یه مدت یه ماهه و رفتیم منطقه هایی

دور دست دنبال خونه گشتیم بالاخره یه خونه پیدا کردیم دربست از این بابت کلی خوشحال بودم که

دیگه صاحب خونه نداریم... مشکلی که من میگفتم این خونه داره بوی بدش بود اما مامان و همسر هر

دو میگفتن اینجا هیچ بویی نمیده و تو فکر میکنی... بالاخره از اون خونه و اون پیر زن بد اخلاق ر احت

شدیم و اومدیم توی یه خونه در بست... موقع امتحانات بود... دوستم مدام میگفت تو چرا این شکلی 

شدی...گفتم حالم بده از وقتی اسباب کشی داشتیم من کمک کردم باهمسری کمد برداشتیم

دست اون درد گرفت کمدفشارش افتاد روی کمر من از اون موقع مدام ل....بینی دارم... 

گفت خب برو دکتر نکنه خبریه؟؟؟گفتم نه بابا ماه پیش تست گرفتم منفی بود خبری نیست

گفت حالا برو گفتم نه اخه با اون اعصاب داغون که توی اون خونه داشتیم بچه میخوایم چیکار...

گفت پس از این تست ها بخر ... همسر اومد دنبالم کلاس... گفت برسونم برگردم کلاس دارم

گفتم نه ایستگاه اتوبوس بذار خودم میرم .... تمام فکرم جای حرف دوستم بود...اگر یه وقت 

واقعا خبری باشه؟؟؟ خودم و اروم کردم ... رسیدم جای خونه یه ایستگاه زودتر پیاده شدم

رفتم داروخونه گفتم تست بارداری دارید؟؟ گفت بله 200 تومانی 800 تومانی و 1200 کدوم و بدم

گفتم 200 گفت اما اینا که قیمتش بالاتره دقیقتره گفتم نه همین بسه... رفتم خونه با ترس و لرز

تست رو استفاده کردم واییییییییییی باورم نمیشد تا گذاشتمش دوتا خط افتاد اصلا باورم نمیشد

زنگ زدم به دوستم گفتم این دوتا خط افتاد... گفت وای مبارکه دیدی بهت گفتم... گفتم نههههه

مگه میشه؟؟؟ این تست ها چقد درسته؟؟ گفت 90 درصد ... زنگ بزن شوهرت بیاد دنبالت برو 

دکتر حال خوبی نداری ها خطرناکه... زنگ زدم به یکی از دوستام که توی این تست ها خبره بود

پرسیدم گفتم چطوریه گفت دوتا خط نی نی یک دونه هیچی... گفتم اینقدر خوشحال شد و 

جیغ و داد فهمیدم یکی دیگه از دوستامون هم اونجاست اونم کلی تبریک گفت... گفتم بابا هنوز

هیچی معلوم نیست گفت برو دکتر... اجبارا زنگ زدم به همسری... اول همراهش و برنداشت 

بعد که دیده بود دوباره گرفتم برداشت :من:الو.اقا: ا لو سلام خانم جان بگو ... من:اقا یه چیزی بگم بهت؟؟

اقا:اره بگو... من:امروز رفتم از این سر خیابون یه داروخونه هست ؟ اقا:خب ؟ من: یه تست خریدم..

اقا:تست چی؟من:بارداری .. اقا:خب ؟ من: فک کنم داری بابا میشی .... 

اقا:شوخی میکنی؟؟؟ من:نه باور کن همسری: دروغ میگی/ من:واااااااا من کی بهت  

دروغ گفتم ؟ اقا:به بههههههههههههه مبارکمون باشه ... من: اما میترسم چون لک بینی دارم

اقا: خب باید چیکار کنیم من :باید بریم دکتر... اصلا شاید هم خبری نباشه نی نی نباشه...

گفت من تا یه ساعت دیگه خونم...اومد..از در وارد شد وگفت سلام مامان خانم بچه امون چطوره 

خوبه؟؟ منم بابای خونه شدم و یه بوسم و کرد و.. یه جعبه شیرینی خامه دستش بود اینقد دوست داشتم

بخورم اما نمیشد اصلا میلم نمیکشید... قبل از این هم دوروزی بود نمیتونستم غذا بخورم همه اش 

دل پیچه د اشتم...کته ماست درست میکردم اما نمیتونستم بخورم ...از اون شیرینیهای خوشگل

فقط یه دونه من تونستم بخورم...دفترچه بیمه رو برداشتیم و رفتیم درمانگاه.. گفت باید بریم کجا گفتم 

همین درمانگاه دکتر عمومی بریم اول یه ازمایش خون بنویسه ببینیم هست نیست رفتیم اقای دکتر عمومی

از همسری سوال کرده بود چند وقته این طوره و سوالهای مربوط همسری هم گفته بود اونم گفته بود

خانمتون بارداره اگر تست هم د اده ازمایش لازم نیست برو سونو ببین بچه سالمه یانه ...حالا ما در به  در

دنبال سونو گرافی خانم پیدا نمیکردیم همه جای مشهد رو زیر و رو کردیم اما نشد که نشد... 

اخرش دیگه شب شده بود رفتیم یه دکتر مرد البته خیلی مراعات میکردیه منشی خانم داشت داخل اتاق

دستگاه و که گذاشت گفت چی شدی دخترم؟؟ منم براش گفتم خیلی نرمال گفت: جنین سالمه

فقط لخته های خون اطرافش مشاهده میشه ...بقیه اش یادم نیست ...فقط فهمیدم باردارم و 

واقعا دارم مامان میشم ...دکتر گفت باید استراحت مطلق بشی حتما این سونو رو ببر پیش یه دکتر

و تحت د رمان باش مبارک باشه... رفتم بیرون همسری تا منو دید از جاش بلند شد و اومد جلو گفت

چی شد؟ گفتم هیچی.. کاغذ و از دستم گرفت و گفت اینا یعنی چی؟؟ جنین مشاهده شد؟؟

خانمممممممممم واقعا بچه داریم مبارکهههههه حالا باید چیکار کنیم دکتر چی گفت؟؟ براش گفتم 

و راه افتادیم رفتیم پیش دکتر .. اول زنگ زدیم به مامان و گفتیم داریم میایم اونجا چون د کتر گفته بود

استراحت مطلق فعلا...رفتیم اونجا از همه جالبتر این بود من با اون وضع که نباید تکان میخوردم 

بازم سوار موتور شدم و رفتیم خونه مامانم...

نوشته شده توسط رایحه در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 |
یه مدت از عروسیمون گذشته بود اصلا یادم نیست نمیدونم سر چی واسه چی اما

بالاخره اون چیزی که نباید برامون پیش میومد پیش اومد... سر نمیدونم 

چی چی باهم دعوا کردیم و از هم ناراحت شدیم همون روز باهم میرفتیم بریم بیرون 

من کلاس مکالمه عربی ثبت نام کرده بودم و میرفتم اونجا من بهش گفتم بعد از کلاس میرم خونه مامانم 

اونم گفت نرو منم گفتم میرم و بعدش بدون اینکه به حرفش اهمیت بدم راهم و کشیدم و 

رفتم... اونم رفت... بعد از کلاس رفتم خونه مامان ...دیدم خبری ازش نشده نه زنگی زده به مامان 

نه امده گفتم چیکار کنم چیکار نکنم ...به مامان طفلی از همه جا بیخبرم گفتم بهش زنگ بزن 

و بگو ناهار بیاد اینجا مامان که زنگ ز د دید داره برا خودش غذا درست میکنه گفت : ااا خب زنت 

اینجاست پاشو مامان بیا اینجا ناهار ... نمیدونم دیگه چیشدکه همه چی به هم ریخت البته توی

عقد هم یه بار یه مساله این طوری پیش اومد اما نه به خاطر ما... یه سری حرفها شوهرم

به مامانش گفته بود که مامانش هم شش تا گذاشت روش و تحویل من و مامان بیچاره ام داد

از اون روزی که توی عقد اون مشکل پیش اومد اونجا تصمیم گرفتم ازش جدا بشم اگر همون موقع 

نمیومد بیرون دنبال من و مامانم واقعا دیگه باهاش ادامه نمیدادم باتمام خاطرات خوبی که ازش داشتم

مامان که زنگ زد حرف زد دیدم عصبانی شد منم عصبانی شدم و گوشی رو گرفتم و کوبیدم سر جاش

به مامان گفتم اصلا مهم نیست د یگه نمیخوام بیاد...و این شد شروع یک قهر ده روزه که اخرش هم 

با وساطت یکی از اساتید همسرم بین ما درست شد والا مادرشوهرم یه جورایی فقط خواست

موش بدوونه و به نظر من فکر درست کردن رابطه نبود... توی این ده روز کلاسها رو میرفتم 

وقتی برمیگشتم باخودم فکر میکردم اگر یه روز فقط یه روز وقتی از کلاس میام بیرون ببینم

اومده دنبالم و صدام میزنه میگه بیا سوار شو سوار میشم میریم باهم یه گوشه میشینیم

اینقدر حرف میزنیم تا اروم بشیم و همه چی رو بهش میگم اما اون نیومد... تنهام گذاشت 

توی شرایطی که من نیاز داشتم خودش بیاد جلو نیومد.. هنوز هم یاد اون روزها میافتم بدنم 

سرد میشه در حالی که خونه بابام به من بد نمیگذشت حتی خیلی هم همه چیز خوب بود

اما دوست داشتم شوهرم مثل خیلی های دیگه باشه اما نبود...بعد از صحبت با مشاور

که از اساتید همسر بود توی حرم همه چی خوب شد ... من با مامان رفته بودم چون همسر

کلی حرف که د لش خواسته بود به مامانم زده بود... همیشه بهش گفتم هرکس اشک مامان

من و در بیاره نمیتونم ببخشمش حتی اگر به ظاهر باهاش خوب بشم تا زمانی که مطمئن نشم

از دل مامانم دراومده نمیبخشم...صحبتمون با مشاور نمیدونم چند ساعت طول کشید اما وقتی اومد

از دور دیدمش چقدر شکسته شده بود... موهاش خیلی بلند شده بود لباسش اتو نداشت

احساس این به من دست میداد که یه غریبه است یه غریبه که قبلا یه نیشتر زده به من ...

کسی که دوست ندارم ببینمش...به ایشون میگفت : این خانم گذاشته رفته گفتم من برای قهر نرفتم

من رفتم اونجا گفتم اروم میشم توهم ظهر میای ناهار میخوریم برمیگردیم... اما تو نیومدی و حرفهایی که

پست تلفن زدی باعث شد این رفتن من تبدیل بشه به قهر ... من از اینکه تا مشکلی پیش بیاد

پاشم برم خونه مامانم متنفرم اما اون اول زندگی بود و توقع اون رفتار ونداشتم ازش... خلاصه 

مشاور با اول باهمه ما باهم کلی صحبت کرد و ما حرف زدیم بعدش همه رو بیرون کرد و یکی یکی صدا

مون زد با من تنها کلی صحبت کرد بامامان هم همین طور با همسر هم همین طور ... بعد منو همسر باهم

و اخرش همسر و مامان و بعد من و صدا زدن و رفتم و استاد همسری از همسری قول گرفت 

رفتارهایی که داشته نداشته باشه... چند تا توصیه به من کرد وقتی ناراحت شدم انجام بدم...

و به مامان گفت میدونم با هزار امید و ارزو دخترتون و فرستادید خونه این اقا اما بزرگواری کنید و 

این پسر ما رو ببخشید... مامان حرفی نزد ... بالاخره همه چی تموم شد و رفتیم ...

من و مامان با تاکسی رفتیم خونه .. همسر هم رفت موتورش و برداشت و اومد

ما جلو تر رسیدیم اون هم رفته بود گل خریده بود و یه جعبه شیرینی و اومد بود خونه مامان

وقتی اومد در و باز کردم خنده و سلامش و که دیدم احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه 

میخواستم همون لحظه بمیرم اما خب نمردم و تا حالا زنده ام...اومد تو خونه دستم و گرفته بود

اومد و به مامان گفت ببخشید اذیتتون کردم این مدت شرمنده ام... مامان گفت مهم نیست

شما زندگی خوبی داشته باشید از هزارتا گل و شیرینی برا من بهتره...بعد از شام راه افتادیم 

بریم از مامان خداحافظی کردم خیلی دوسش دارم سنگ صبوره لحظه هاییه که دیگه هنگ میکنم

وقتی ازش راهنمایی میخوام باحرفهایی که میزنه که گاهی تند هستند میفهمم چقد دوسم داره

عصبانیتش به خاطر یه موضوع از دست من و همسرم نشون میده چقدر به فکر ماست همیشه

مدیونش هستم خیلی زیاد... رفتیم سمت خونمون ... سوار موتور بودیم یهویی وسط راه دور فلکه

موتور خراب شد پیاده شدم تمام مسیر یه کلمه هم هیچ کدوم حرف نزدیم... از اونجایی که موتور 

خراب شد تا تعمیرگاه پیاده میرفتیم دستم و گذاشتم رو دسته موتور تا از فلکه به اون بزرگی 

باهم رد بشیم دستش و گذاشت رو دستم چقدر داغ بود... میدونم اونم مثل من از کارهایی که

توی این چند روز انجام د اده بودیم خجالت زده بود...خواستم دستم و بکشم محکم تر دستم و گرفت

وبرگشت یه نگاه به من کرد و یه لبخند و گفت از اینجا تا تعمیرگاه سخته بعدش درست میشه

زود میریم کلی گوشه خیابون معطل شدم تا درست بشه... درست شد و راه افتادیم سمت خونه

سرکوچه که رسیدیم اشک توی چشمم حلقه زد... این خونه ارزوی من بود؟؟خونه ای که چند ماه

پیش با هلهله عروس رو اوردن و حالا ...یه لحظه  دلم برا خودم سوخت... رفتیم خونه احساس 

غریبه بودن میکردم تو اون خونه به نظرم همه چی رنگ خاک گرفته بود یه جور بدی بود

حس خونه رو دوست نداشتم... بغلم کرد و گفت همه جا رو قبل ا زاومدنت مرتب کردم

همین امروز ظهر... میدونستم امشب باهم میایم خونه... سرجام نشستم سرمو انداختم

پایین بادستش چونم و گرفت و سرم و اورد بالا و من اشکهام سرازیر شد...چقدر سخت بود

مرد زندگی من از اون به بعد یه سری تغییراتی کرد که نباید... وزندگی من هم عوض شد

وهرچی قول میده و قول میداد هم الکی ... 

کتاب این نوشته رو همین جا میبندم که مرورش تلخترین خاطره زندگی منه...

این قهر نوشت اولین و اخرین قهر نوشته تلخ من بود که هنوز هم تلخه ..

بعدش شاید قهر داشتیم ناراحتی داشتیم اما این بد بود خیلی بد

امیدوارم همه زندگی خوب و شیرینی رو داشته باشید....

ممنونم من و میخونین 

نوشته شده توسط رایحه در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 |
وقتی ما رو توی زیر گذر حرم پیدا کردن همین طور که من تازه داشت حالم بابت اون شوک تصادف خوب

میشد یهویی یه صدا اومدبوممممممممممممم از ترس نمیدونستم چیکار کنم... یه جیغ و دوباره گریه...

نمیدونم کدوم یکی از اقوام دیوونه همسرم یه ترقه انداخت تو ماشین اگر این ترقه میخورد به باک بنزین

ما و ماشین میرفتیم رو هوا فقط خدا نخواسته بود و الا این طوری میشه ترقه افتاد کنار پای من داخل

ماشین و یه دود بلند شد چون شیشه ها رو پایین کشیده بودیم سریع خارج شد بعدش رفتیم بیرون 

و منتظر بقیه موندیم اما کسی نیومد بیرون جز یه ماشین از جوونهای فامیل همسر... 

کلی برف شادی پاشیدن رو ماشین ما و کلی ماشینشون و چپ و راست میکردن جلو ما

یه جا پیچیدن جلومون و خواستن گلای ماشین عروس و بکنن که راننده که دید همه اشون پیاده شدن جز

یه نفر رف جلو و زد عقب اون ماشین و ماشینشون و تاچند متری برد که اینا بدو بدو دنبال ماشین رفتن

و از خیر گل کندن گذشتن...رفتیم سر کوچه امون هیچکس نبود از خانواده من چند ثانیه تو ماشین نشستیم

تا دیدم مامانم اومد خیلی خوشحال شدم پیاده شدن و ماهم پیاده شدیم یه گوسفند سر کوچه

کشتن جلومون و ما رد شدیم و امدیم توی خونه وارد شدم خونه خودم که چند روز برا پیدا کردنش 

زحمت کشیده بودیم چند روز برا چیدنش حالا امشب شکل یه خونه گرفته بود ...یه جایی برا زندگی

همه اومدن داخل صاحب خونه امون برامون اسپند دود کرده بود و ما رو تا داخل خونه بدرقه کرد...

اقوام اومدن و خونه رو یه دور زدن و جهیزیه رو وارسی کردن و رفتن... هنوز خواهرام نیومده بودن

وقتی همه رفتن من و همسری نشسته بودیم من روی یه صندلی نشسته بودم و اون هم رفت و یه 

ظرف اب کرد با یه تشت اورد... که یهویی صدای در اومد رفتیم درو باز کردیم خواهرام بودن و دختر خاله ها

تازه رسیدن و اومدن داخل خونه و خواهرم کلی قربون صدقه ام رفت که الهی بمیرم برات تنها اومدی

الهی بمیرم تصادف شد کلی ترسیدی نه؟ منم گفتم نه خواهری چیزی نیست مهم نیست

درحالی که اینقدر گریه کرده بودم تمام ارایش صورتم بیرنگ و رو شده بود... خواهرام خداحافظی کردن و 

رفتن اما مادرشوهرام اومدن د اخل خونه باخواهرشوهرامو عکس گرفتن بعدش رفتن...خانواده خودم 

باید میرفتن تا به زن داداشم برسن...وما تنها شدیم و همسری رسمی که داماد دست وپای عروس 

رو بشوره اجرا کرد و بعدش دیدم پایین لباس عروسم خونی شده... به همین خاطر سریع در اوردمش 

و یه دست لباس از کمدم دراوردم و پوشیدم و بعدش نماز خوندیم باهم و دعا خوندیم و بعد اون هم

 رختخوابمون و انداختیم و خوابیدیم... صبح برا نماز بیدار شده بودم همسری خسته بود و خواب

من پاشدم تا خواستم نماز بخونم احساس کردم داره از دماغم اب میاد تا دست زدم خون سرازیر

شد که تایکی دو دقیقه خون میومد خیلی بعدش ضعف کردم اما به روی خودم نیاوردم ... رفتم 

صورتم و شستم و همسری رو بیدار کردم که بلند شو نماز بخونیم بعد نماز دوباره خوابیدیم...

تا شد ساعت8 دیدیم دارن زنگ میزنن در وباز کردم خواهرم بود و پسر عمه ام اومدن داخل

و پسر عمه تبریک گفت و دیدم خواهری یه ظرف کاچییییییییییی که من عاشقش بودم واسم 

اورده بود و داد و گفت خواهری چرا رنگت پریده حالت خوبه مشکلی پیش نیومده گفتم نه صبح 

بینی ام خون اومد شاید از اونه گفت وای شاید به خاطر دیشب هول کردی گفتم شاید ... بعدش 

رفتم یه چایی گذاشتم گفتم بمونید اما نموندن و رفتن و گفت بشین کاچیت و بخور و بعدش برا

پاتخت امروز ساعت3 قراره همه بیان... خواهری رفت ما نشستیم به کاچی خوردن باهمسری...

یه ساعت گذشت نامادری همسری اومد و برامون ناهار اورده بود گفت این غذای شام دیشبه

براامروز ظهرتون اوردم گفتم شاید گازتون وصل نباشه درست هم میگفت گاز وصل نبودمنم ابجوش توی

مایکروفر گذاشته بودم این غذا رو هم توی فر گرم کردیم ظهر و سه تایی خوردیم و درباره ظهر که

قراره چطور بریم ارایشگاه حرف زدیم د وباره رفتم همون ارایشگاه... باموتور رفتیم سمت ارایشگاه

و مادرشوهرم خونه موند... اارایشگر پرسید چطور بود دیشب همسرت خوشش اومد/ گفتم اره

تعریف کرد... بعدش گفت چرا رنگت اینقد پریده بابا دوماد ترس نداره تا اومد یه کرم زد صورتم و

گفت اینه رو نگاه کن تا اومدم نگاه کنم گفت وای د اره بینیت خون میاد... گفتم ای بابا مشکلی نیست

سریع پنبه دراورد داد به من اما فایده نداشت همچنان خونه میومدرفتم دم شیر اب وکلی شستم 

تا خوب شد...بازم ضععف کردم اما مهم نبود... تو همین حین که ارایش میکردباهام حرف میزد

منم میگفتم چی شده و چی نشده... وقتی ارایشم تموم شد زنگ زد به مادر شوهرم و گفت

که بیاید عروستون اماده است همسری اومد دنبالم و رفتیم خونه ... همه خانواده ام اومده بودن از

اینکه میدیدمشون خیلی خوشحال بودم یکم برا خودشون زدن کف قابلمه و یه نفر شعر محلی خوند و 

خانواده مادر شوهر که مثلا از ما مذهبی تر بودن اومدن با یه سر و صدایی که صدای اواز خونیشون

از سر کوچه شنیده میشد و بعدشم که توی خونه بودن پدر شوهر میومد تذکر میداد که سر و صدا 

خیلی زیاده اما اونها همه ترانه هایی که ما نشنیده بودیم رو بلدبودن و میخوندن... و اقوام من همه 

دهنشون گشاد شده بود از تعجب خلاصه بعدش ما رسم داریم که کادو که به عروس دوماد میدن 

اونجا باز کنیم و تشکر کنیم اما مادر شوهرم جلو همه مهمونها گفت لازم نیست کادو رو باز کنیم

خودشون بعدا باز میکنن ما بریم دیگه اینا استراحت کنن... خانواده من بازهم از اونها زودتر 

اماده شدن و خداحافظی کردن و رفتن اما اونها یکم دیگه موندن و چندتا عکس گرفتن که هیچ کدوم

جز یکیش سالم نموند...بعدش رفتن و من وهمسری تنها شدیم ... بعد چند دقیقه اونم رفت بیرون دنبال

لوازم برای گاز تا بیاد و درستش کنه  موهام و باز کردم و ارایشم بود تا نزدیک اذان اون موقع ارایش 

رو پاک کردم و وضو گرفتیم و نماز خوندیم ... از امشب باید من غذا درست میکردم کلی وسائل داشتیم

کلی خوراکی که مامان برامون گذاشته بود کلی میوههههه های رنگ ووارنگ و خوشمزه...

تا چند وقت فقط میخوردیم البته همسری که از روز بعد میرفت کلاس و من تنها خونه بودم ...

ناهار اماده میکردم تا اون بیاد... روز بعد پاتخت مامان ما رو پاگشا کرد و مارفتیم خونه اشون

بعد اون یادم نیست چند وقت بعد مادر شوهرم ما رو دعوت کرد اما خیلی زود نبود...

زندگی شروع شد... روی یه دور افتاد بعضی روزا تکراری بعضی روزها خسته کننده بعضی روزها

شاد و بعضی روزها ناراحت کننده و اعصاب خورد کن ...

اما با تمام اینها خدا رو شکر میکنم که درکنار همچین مردی دارم زندگی میکنم که تا تونسته

روی پای خودش بوده وزیر بار منت هیچ کسی از خونواده اش نرفته الحمدلله...


برچسب‌ها: عروسی نوشتها
نوشته شده توسط رایحه در شنبه دوم اردیبهشت 1391 |
بعد از اینکه همسری رفت ..داداشو خانمش هم اومدن 

منم از فرصت استفاده کردم و یکم اول مراسمشون  و دیدم ولی بعد که قرار بود 

شوهر خاله و پسرخاله ها بیان د اخل توی این فرصت چون وضو داشتم رفتم تو اتاق و

شروع کردم نماز خوندن دختر خاله مامان که دیده بود من مقید بودم واسه نماز رفته بود 

به خانم فیلمبردار گفته بود بدو بیا این عروسمون داره نماز میخونه اول وقت بیا ازش فیلم بگیر

اونم اومد و دو رکعت اخر نمازم و فیلم گرفت...اینا رو بعدش مامان گفت...

همسری هم که فهمیده بود نمازم و خوندم کلی خوشحال بود که افرین به خانم خودم که 

شب عروسیش هم یادش نرفته بود و اول نمازش و خونده بود...ما واسه عروسیمون سعی کردیم

همه چی ساده باشه سفره عقد.. لباس عروس...{تو پرانتز بگم یه لباس عروس خیلی شیک از یه

جای خیلی دور افتاده تو شهر تونستم گیر بیارم با قیمت خیلی کم}هنوز بعد ازگذشت 6 سال همه 

میگن لباس عروست خیلی قشنگ بود...ارایشگاه پیش اشنای مادرشوهرم رفتیم وکلی پولش کم شد

ولی خیلی خوب شده بودم همه میگفتن عالی شدی...

عکس و فیلم و هدیه دادن های داداش که تموم شد ... رفتن بیرون و ما عروسها موندیم و 

خانم هایی که مولودی میخوندن واسه عروسیمون ... چقدر قشنگ میخوندن لذت میبردم...

شب خاص و خوبی بود...من و همسری از وقتی عقد بودیم یه نامه نوشتیم و از ائمه اطهار 

دعوت کرده بودیم جشنمون بیان ... به همین خاطر سعی کردیم جشنی بگیریم که رومون بشه

اگر اومدن توچشمون نگاه کردن شرمنده اشون نشیم ...سعی کردیم یه جورایی مجلسمون رنگ 

الهی بگیره و حضور ائمه رو توی شب اول زندگیمون درک کنیم... بعدش اخرین لحظات مجلس شده بود

شام خورده بودیم و قرار بود همسری بیان دنبال من وقتی اومدن خانم داداشم رفته بودن خونه مامانش 

تا تداخل عروس داماد پیش نیاد همسری اومدن و وقتی پای سفره عقد بودیم که بابام اومد چادر و 

انداخت روی سرم و روبوسی کرد اینقدر سرم و گذاشتم روی شونه اش وگریه کردم و بابام گریه میکرد

که تمام فضای خونه همه منقلب شده بودن و گریه میکردن بعدش مامان خانمی اومد و همین طور

دستم و انداختم گردنشو گریه کردم گفتم برام دعا کن فقط دعا کن مامان ...وقتی رفتار زشت 

خانواده همسرم و دیدم که به احساس من و خانواده ام اهمیت نمیدادن و فقط میگفتن بریم بریم

بسه بابا چرا اینقد گریه.. به هرکدوم از خواهراو خاله ها که میومدن برا خداحافظی تو گوششون میگفتم

فقط برام دعا کنین گریه نکنین میبوسیدمشون و میرفتن اما خاله کوچیکه که تمام خاطرات بچگی

جوونی و نووجونیم بااون شکل گرفته بود وقتی از دور اومد و دوبار من و صدا زد و بعدش اومد توی بغلم 

کلی باهم گریه کردیم دستم و گذاشتم رو گوشش تا صدای بقیه رو نشنویم و یه دو سه دقیقه ای گریه

کردیم..بعد اون گریه ها اقای پدر اومد و شنل و چادرم و سرم کرد و یه سبد تزئین شده نون پنیر گردو

با پسته که مامان روش و سلفون کشیده بود داد دست من و بعدش دست من و گذاشت دست همسر

و گفت برید زندگی کنید الهی خوشبخت بشید... مامان هم یه دونه مفاتیح و که تزئین کرده بود 

داد به مادر شوهرم و گفت ببرید خونه اش...بعدش من بین صدای کف و هلهله خانواده شوهرو

اشک و گریه خانواده خودم از خونه پدریم که تمام امید یه دختر به اونجاست اومدم بیرون... قدم گذاشتم

سمت خونه ایکه قرار بود بشه خونه من ومن بشم خانم اون خونه...توی ماشین عروس که 

پسر خاله همسر راننده بود هیچ کس و راه نداد بشینه دست گل اقای دوماد  گذاشت جلوو

ما دوتا عقب نشستیم... راه افتادیم رفتیم مینی بوس ها و ماشین عروس دیگه هم به ما رسیدن و

رفتیم... بین راه ماشین عروس دیگه رو گم کردیم...راننده ما از همه جدا شد و ما رو برد توی کوچه پس 

کوچه های اطراف حرم که از اونجا بریم زیر گذر که نشد... کوچه بسته بود .. البته بگم توی مسیر

یه تصادفی کردیم که من تا همون جا داشتم گریه میکردم ... اونجا یه زن و مرد و دختر عرب بودن

که برامون تبریک میگفتن همه مردها و زنهای توی اون کوچه ها که اکثر از هتل اومدن بیرون 

ماشین عروس که دیدن دست میزدن و تبریک میگفتن... این خانم عرب گفت میشه عروس و ببینیم

خانم اومد کنار پنجره و من چادرم و خیلی کم دادم بالا این خانم من و دید و به من تبریک گفت و گفت

چقدر قشنگ و رفت و ماهم اومدیم بریم سمت خونه که توی زیر گذر اقوام ما رو پیدا کردن 

که ای کاش نمیکردن ....


برچسب‌ها: عروسی نوشتها
نوشته شده توسط رایحه در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 |

داشتیم چند شب پیش خاطراتمون و مرور میکردیم یه ساعت طول کشید من میگفتم 

همسری میگفت... گفتم اره اینا رو نوشتم.. گفت کجا؟؟؟ موندم چی بگم نمیتونم بهش دروغ بگم

گفتم توی وبلاگ گف همون که قرار بود باهم بنویسیم؟؟ گفتم اره اما خب توکه هیچ وقت ننوشتی

گفت منم میخوام بنویسم حالا یه روز از همین روزا قراره بیاد بنویسه میگه دنبال یه خاطره میگردم

نمیخوام بهت بگم کدوم خاطره ...علاقه مند شدم ببینم کدوم خاطره زندگیمون و میخواد بنویسه

و اینقد براش موندگاره که مهم شده و میخواد ازش بنویسه...

***********************************

مراسم عروسیمون... قرار شد من و داداشم باهم مراسم بگیریم اوناهم عقد بودن

یعنی یه عروسی با دوتا عروس و دوتا داماد...

عروسمون دختر خالم بود پس باعث میشد نزدیک تر باشیم به هم

مراسم خونه مامانم گرفته شد چون بزرگ بود... خرج شام و خرج  میوه و شیرینی و فیلمبردارو 

همه چی بین ما دو زوج تقسیم میشد اول موافق نبودم اما به خاطر اینکه خرج کمتری روی دست

هردومون میافتاد قبول کردم... مامان به خاطر اینکه نتونسته بودیم مراسم بله برون بگیریم 

چون بعد عقدمون مادر بزرگم فوت کرد به همسری گفت ما نصف مقدار خرج رو قبول میکنیم

و این لطف مامان و بابا باعث شد همسری دیگه در واقع برای اقوام ما خرجی نداشته باشه

و خرج و مخارج طرف خودش و بده که ما رسم داریم کاملا خانواده عروس و داماد جدا مراسم 

میگیرن و اخر شب خانواده داماد میاد و عروسش  و برمیداره و میبره خونه خود دوماد...

قبل ازعروسی برای سفره عقد خودمون چهار نفری رفتیم خرید کردیم... گل خریدیم .. تور..

شرشره بادکنک شمع برگ های سبز برا تزئین دیوارای خونه لامپ های چشمک زن کوچیک 

و هرچی لازم بود و لوازم سفره عقد که کرایه کردیم... بعدش هم چهارتایی رفتیم ارایشگاه

هردومون رفتیم پیش یه ارایشگر ... اون روز وقت اصلاح داشتیم و شب بعد که عروسی بود

باید هردو یه ساعت میومدیم تا کارمون باهم تداخل نداشته باشه...

روز عروسی ساعت حدودای 11 بود همسری اومد دنبالم با شوهر خواهرش و ما رفتیم دنبال خانم

داداشم و باهم رفتیم ... هیچ خانم دیگه ای نیومد مامان من که اینقد سرش شلوغ بود که 

وقت سرخاروندن نداشت خواهرامم همین طور کمک حال مامان بودن منم گفتم خودم میرم

نامادری همسرم وقتی ما رفتیم اونم اومد ارایشگاه بازم دلمون قرص شد که یکی هست

نشستیم زیر دست خانم اارایشگر تا شد ساعت حدودا5  که اقای همسر اومد دنبالم 

و رفتیم سمت خونمون قبلش کلی فیلمبردار مزخرفمون از من و زن داداشم فیلم گرفت

اما واقعا به پولی که دادیم نمیارزید...همسری اومد و رفتیم... توی راه کلی ماشین ها 

برامون بوق میزدن و سرشون وومیاوردن بیرون و تبریک میگفتن تازه احساس اینکه 

عروس شده بودم داشت در من شکل میگرفت روبه روی خیابان قرنی رسیدیم سلام دادم 

به امام رضا و ازش خواستم خوشبختم کنه... همسری که فهمید از دست فیلمبردار

یکم شاکی هستم برای این چند دقیقه ای که دوربین همرهمون نبود رفتیم و از سر خیابون خونه 

مامان یه دوربین کرایه کردیم مدام توی ماشین کنارم نشسته بود وداشت از من فیلم میگرفت

چادرم و میداد بالا و از زیر چادر ازم فیلم میگرفت...رسیدیم سر کوچه همه اماده بودن و منتظر

دوربین و دادیم داداش فیلم گرفت و مامان و خاله ها و همه اومدن بیرون و تبریک گفتن و رفتیم 

تو خونه ... باهمسری پای سفره عقد نشستیم ...کیک رو بریدیم و همسری و من فقط یه قاشق 

خوردیم بعدش مامانش اینا گفتن سریع باش مهمونها خونه نشستن و این شد که همسر نازنینم و بردن

رفت ... تنها شدم خیلی دلم میخواست تا اخر مجلس کنارم باشه اما خب نشد...


برچسب‌ها: عروسی نوشتها
نوشته شده توسط رایحه در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 |
از دعواهامون و ناراحتی هامون هم  میشه بگم اما نمیخوام کام خودم و تلخ کنم

دوست دارم بیشتر خوشی هامون ثبت بشه تا موندگار بشه البته گذشته و خاطرات گذشته

سرهیچ و پوچ دعوا میکردیم سر اینکه یه بار به شوخی بهش گفتم دیگه دوست ندارم

شب کلی منت کشیدم اما اون گریه میکرد... یادش بخیر چقدر دل نازک بود من بدش کردم

من باعث شدم اون دل رئوفش دیگه برای من نسوزه و برای ناراحتی من ناراحت نشه و 

اشک نریزه ... 

یادم نمیره اگر از دستش ناراحت میشدم حتما شب توی بغلم گریه میکرد و عذر میخواست

ومنم همین طور و اروم میشدیم تا صبح باهم بیدار میموندیمو باهم حرف میزدیم

همیشه وقتی دوروز نمیدیم هم دیگه رو بیتاب میشدیم ویه بهونه برا دیدن هم 

جور میکردیم میومد دنبالم و میبرد من و بیرون میومد خونمون میگفت کجا بریم میگفتم :

حرممممم. با خوشحالی وصف ناشدنی میرفتیم حرم... عشق میکردیم اوایل پیاده میرفتیم

بعدش همسری به خاطر کارش و رفت امد زیادش مجبور شد یه موتور هندا هفتاد قسطی خرید

چقدر میترسیدم قرار بود اول من و سوار نکنه اما نشد که نشدددددد 

باهم شبها میرفتیم حرم تا نصف شب میموندیم و نصف شب از سرمای زیاد فرار میکردیم و 

میومدیم خونه ... و من کلید میانداختم و با ارامی میرفتیم توی اتاق و میخوابیدیم 

یابعد نماز صبح میومدیمو همه رو بیدار میکردیم پاشید نماز بخونید...

یادم نمیره یه شب رفته بودیم حرم کلی بارون اومده بود وقتی اومدیم برگردیم بارون خیلی خیلی 

کم شده بود وقتی به چراغ قرمز میخوردیم زیر یه  درخت میایستاد تا من خیش نشم...

بعدش راه میافتادیم و میرفتیم... نزدیک خونه مامان یه قسمت اسفالت خراب بود و من قبلا 

خبر داشتم تا خواستم بهش بگم اینجا اروم برو همیشه وقتی بارون میاد اینجا کلی اب جمع میشه

تا اومدم بگم..... ای دل غافللللللللللل رفتیم تو اببببببببببب .... از فرق سرمون تا انگشت پامون

خیس خیس شددددددد اینقدر خندیدیممممممممم که صدای خنده هردومون و صدای لرزیدنمون 

باهم قاطی شده بود و توی فضای ساکت خیابون میپیچید....

قهرمون با خانواده شوهرم و اینکه حتی شوهرم هم یه مدت باهاشون قهر بود

حرفهایی که درباره من زد مادر شوهرم که هیچ کدوم رو تا حالا نتونسته ثابت کنه 

ولی بازم من و همسری پا پیش گذاشتیم و رفتیم شیرینی خریدیم و رفتیم خونشون 

البته من اقاجونم و راضی کردم اخه کاملا حرام اعلام شده بود رفتن به خانه مادر شوهرجان

چقدر عذاب اور بود برام بعضی چیزها توی عقد از همه بدتر روزهای اخر عقدمون که 

مثل دیوونه ها شده بودیم هم من هم همسری چون نمیتونستیم هم دیگه رو ببینیم

وقتی میومد پیشم برای یه کاری میومد وهنوز نرسیده مامانش زنگ میزد بگید زود بیاد کار داره

بیکار نیست الان وقت خوش گذروندن نیست همسری عزیزم هم چون داداشی نداشت که

کمکش کنه و پدرش هم قربونش برم خیلی اهل اینکارها نبود پس خودش باید همه کارهاش و 

میکرد منم میدونستم دردم چیه اینقدر بد اخلاقی میکنم و بد قلقلی دردم ندیدنش بود

دردم دوریش بود دردم شب پیشش نبودن بود ... همیشه بهش میگفتم : دوست ندارم

شب که پیشت میخوابم حتی توی خواب پشتت و از من کنی دوست دارم هر وقت چشمم  

و باز میکنم صورتت و ببینم :ایکون یه ادم پلید خود خواه: اما شبهای اخر اگر یه شب میشد که

میومد اینقد خسته بود که سریع میخوابید ... ولی من باتمام خستگی بازم دوست داشتم

و ازش توقع داشتم دستم و بگیره و روش به من باشه... حق میدادم بهش اما بازم بدجنس

بودم... روز جهاز کشون از ناراحتی داشتم منفجر میشدم نمیدونم چرا... بدترین روزها همین روزهای

اخری عقدم بود... توی عقد یه رسمی داشتیم این که برای هم نامه مینوشتیم... اگر یه لحظه نبود

اگر یه روز نبودم ... اگر چند ساعت هم و نمیدیدیم دست میبردیم به قلم 

ابداع های جالب میکردیم نامه های 5 متری نامه های دومتری با برش های یک سانتی نامه هایی

که چند خط بودن نامه هایی که یه صفحه بودن ووووو

خاطره رفتن اعتکاف باهم دیگه ... بعدش احساس میکردم برام غریبه است اما غریبه نبود

بلکه اروم بود یه ارامش خاص یه نور خاص همیشه اون روزها رو دوست دارم...

روزهایی که به خاطر برگشتنشون گاهی دلتنگ میشم ... 

نوشته شده توسط رایحه در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 |
چون اسفند ماه عقد کرده بودیم نزدیک به وقت رفتن کاروان راهیان نور به سمت جبهه ها بود

دلم خیلی سال بود میخواست برم... امسال دوستای صمیمیم رفته بودن و من تنها موندم 

همسری یه روز زنگ زدو گفت یه مشتلق درست و حسابی بدید

گفتم چی ؟ گفت سفر به مناطق داره جور میشه دعا کن بشه باهم بریم

اینقدر خوشحال شدم که اشک توی چشام جمع شده بود 

همه چی داشت در کنار هم خوب پیش میرفت این اتفاق هم این شادی رو 

چندین برابر کرده بود... دیگه باهم راحت شده بودیم حرفها و رفتارها ووووو

احساس خوبی بهش داشتم خیلی خوب دوسش داشتم 

اما من اولین کسی نبودم که این و گفت ... یه روز تلفن خونه زنگ زد طبق معمول همسری بود

که میخواست حال من وبپرسه... وقتی باهاش صحبت میکردم گفت از سر کوچه شون 

باهام تماس گرفته کلی صحبت کردیم امروز چیکار کردی و چه خبر و مامان این و گفته و 

من این و گفتم ووووو تا اخرش که میخواست قطع کنه گفت: مواظب خودت باش 

دوست دارم .... بهترین حسی بود که هروقت یادم میاد نمیتونم فراموشش کنم 

شاید خودش نفهمید چه حرفی زد و چه حسی رو به من منتقل کرد اما واقعا از

حس و حالش هنوز که یادم میاد سرمست عشق میشم عشقی که باتمام سختی ها

و مشکلات زندگی هنوز هم که هنوزه نمیتونه فراموش بشه 

عشقی که میارزه به تمام سختی که براش میکشی...

به قول رسول اکرم ص. اگر مردی به زنش بگه دوست دارم این حرف هیچ وقت از قلب اون زن 

خارج نمیشه 

و واقعا من اثرش رو دیدم و میبینم سختی توی زندگی خیلی زیاده هر روز رو باید به چشم یه عبرت به 

چشم یک درس برای اینده دونست سخته اما میشه....

بعد اون حرفش دعام چند برابر شد به درگاه خدا برای اینکه فرصتی پیش بیاد تا بهتر بشناسمش 

بیشتر باهم باشیم هرچند خانواده ما اصلا رابطه  دختر و پسر عقد شده رو سخت نمیگیرن

که مثلا یه شب در هفته بیاد و زود بره ... دوروزبعد عقد هم خونه مادر شوهرم دعوت شدیم

رفتیم اونجا و این باعث شد که پامون به اونجا هم باز بشه

رفتیم اونجا همسری کلی البوم داشت از زمان مجردیش کلی نوشته داشت

یادم که میاد با چه عشقی اونها رو نشونم میداد با چه عشقی نوشته هاش و میخوند

با چه ع لاقه ای دستم و میگرفت و میبرد خونه خواهرش که طبقه بالا بود و کامپیوترشون 

درش به روی همسر باز بود و خواهری رو از خونش بیرون کردیم و نشستیم پای سیستمشون

و همسری شروع کرد درباره کارهایی که با این سیستم انجام داده حرف میزد

و تا فضای اتاق و خونه رو از خواهر شوهری و بچه هاش خالی دید نمیدونم چی شد 

همین طور که دستش دور کمرم انداخته بود.. یه بوس از گونه هام کرد و بازم خجالت من و 

نگاه شیطنت امیز اون ... تمامش خاطراتی هستند که با مرورشون روحم تازه میشه 

دعا کردم و خدا دعاهای منو شنید ماهم زائر شدیم زائر سرزمین راهیان نور چقدر خوشحال بودم

شبی که میخواستیم بریم مامان بابا با ماشینشون ما رو رسوندن اول خونه مادر شوهری تا 

از اونجا وسائل همسری رو که قبلا اماده کرده بود برداریم و دوربین شوهر خواهر شوهری..

بعدش هم رفتیم حرم و مدرسه علمیه نواب که قرار بود از اونجا حرکت کنیم همیشه دوست داشتم

اون مدرسه رو ببینم ... بالاخره برای اولین بار رفتم تو مدرسه با مامان بابا خداحافظی کردم

حتی بابا داشت گریه میکرد نمیدونم چرا منم بغض کردم اما نمیتونم توی این موقعیت گریه کنم

مامان رو به حرم ایستاد و از چشمای نازنینش معلومبود داره برا رفتن و برگشتن ما دعا میکنه

باباهم روبوسی کرد و گفت در پناه خدا و به مامان و بچه ها گفت راه بیافتید بریم ماشین بد جایی پارکه

رفتن ماهم رفتیم داخل نشستیم تا اتوبوس ها اومدن و راه افتادیم و رفتیم...

تمام اون سفر خاطره بود. شب توی اتوبوس خوابیدن ها.. شیطنت های همسری... دوستای شوخ

همسری... خانم های دوستش که هر کدوم یه اخلاق داشتن ... سکوتهای زیاد من... رفتن به 

مناطق برگشتنها رفتن به اصفهان و قم و تهران و اخرش هم بازهم مشهد... تک تک لحظاتی که 

بااهاش بودم بیشتر پی میبردم چقدر عاشقشم و بدون اون نمیتونم ....

نوشته شده توسط رایحه در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 |
دوتا صندلی کنار هم گذاشته بودن و ما روی همون نشستیم 

برگشت اومد تو اتاق دستمو گرفت و نشستیم بازم روی همون صندلی ها..

شروع کرد صحبت کردن... چقدر عوض شدین.. وقتی چادرو برداشتم از رو سرتون 

نشناختمتون میخواستم بگم خانم خودم و بیارید که خوب دقت کردم دیدم خودتونید...

کلی خجالت کشیدم فقط یه لبخند زدمو سرم و انداختم پایین ... دستامون خیس عرق شده بود

حرف میزد از مدرسه اش میگفت از دوران دبیرستانش 

از مجردیش از اینکه تو مدرسه اقای م .ب مثل شده بوده به خاطر خاستگاری زیادش

از همه چی از رابطه اش با داداشم از اینکه قبلا ها خونه ما اومده وقتی هیئت د اشتیم

ازاینکه چقدر از مامان بابام خجالت میکشه از اینکه شب خاستگاری چه حرفایی زده که

من و بخندونه و من نخندیدم ... از اینکه ایا اهل حافظ هستم یا نه 

کتابخونه کتابهای مامان و داداش روبرومون بود پاشد دستم و ول کرد و رفت از تو 

کتابخونه یکی از کتابای داداش وبرداشت و اورد و از توش چند تا شعر عاشقانه عربی

خوند و خودش هم ترجمه کرد... منم ذوق کرده بودم اخه اولین بار بود که یه مرد 

برام شعر عشقولانه میخوند و با هر کلمه ای که میخوند برمیگشت من و نگاه میکرد

بعد از یه مدت احساس کردم چقدر داریم بهم نزدیک میشیم... 

اومد دوباره کنارم نشست و گفت فکررش و نمیکردم این ها رو یه روز برا خانممم بخونم

مدام حرف میزد و از منم میپرسید شما هم یه حرفی بزن چیزی بگو... شیرینی اوردن برامون اما اصلا

میل خوردن نداشتم.. گفت راستی بریم رای بدیم؟؟؟ 

گفتم : اره حتما 

اولین باری بود که میتونستم رای بدم خوشحال بودم شناسنامه هامون و برداشتیم و 

منم که چون روبند میزدم نیازی نبود ارایشم وپاک کنم چادر سرکردیم و به مامان گفتیم ما داریم

میریم رای بدیم همه تحسینمون کردن و گفتن بابا چه عروس و داماد میهن دوستی

امروز هم دست برنمیدارن رفتیم رای بدیم توی راه گفت: به کی رای میدید.. گفتم 

یه چند نفری رو در نظر دارم شما به کی رای میدید؟؟ اسامیشون و برام ردیف کردو 

گفت به اینها اگر دوست داشتید میتونید شما هم رای بدید

ومن با اطمینان از اینکه حتما انتخاب همسرم درسته گفتم خب یکیشون همون نماینده

منم هست باشه منم به بقیه رای میدم ...

رفتیم داخل سالن مدرسه شدیم دیدم خاستگار قبلی خاله ام که از دوستان همسری و 

داداش بود اونجا مسئول صندوق بود همسر هم کلی باهاش حرف زد و گفت که امروز عقد کنونش

بوده... و با کی ازدواج کرده اونم کلی خوشحال شده بود و تبریک گفته بود...

منم بعد از اینکه رای رو دادم اومدم بیرون و دیدم منتظره راه افتادیم و اومدیم سمت خونه مامان

وقتی رفتیم داخل خونه من رفتم تو اشپزخونه شوهر خواهرها و شوهر خاله ها و داداشها

همه توی سالن نشسته بودن منم از خجالت اب میشدم جلو اونها راه میرفتم 

همسری رفت نشست پیش اونها بعدش مامان و ابجی ها گفتن برو تو اتاق کم کم ناهار اماده میشه 

بیاریم براتون ... همسری رفت وضو گرفت و اومد تو اتاق نشسته بودیم روی صندلی.. گفت پاشیم نماز

بخونیم ؟؟ من که از حول پری خانم اومده بود سراغم گفتم شما بخونین و منم نشستم و نگاه کردم

بعدش که نمازش تموم شد گفتم قبول باشه گفت قبول حق و روش و ا زمن کرد

اومد روی زمین کنارم نشست منم سنگینی نگاش و فهمیدم و گفتم من خسته ام

دوروزی هست درست نخوابیدم یکم دراز بکشیم؟ گفت با کمال میل منم خسته ام دیشب 

تا نصف شب بیدار بودم... دوتا متکا در اوردم و گذاشتم یکی رو افقی یکی رو عمودی خودم این کنج دیوار

و اون اون کنج دیوار خوابید... اما دیدم اهسته دستش و اورد و گذاشت توی دستم...

همین طور حدود نیم ساعت دراز کشیده بودیم به دون حرف زدن اصلا هم خوابمون نبرد

تا در اتاق و زدن و ناهار اوردن..

نشستیم سر سفره خوردیم اما خیلی کم اصلا از گلومون پایین نمیرفت خیلی گرسنه بودم

اما همون اندزه که خوردم کلی سیر شدم .. اون شب همسری خونه ما موند 

روز بعد باهم رفتیم مدرسه من همیشه با سرویس میرفتم اما اون روز افتخارش رو 

به همسر دادم ... توی راه کلی درباره نماینده های مجلس حرف زدیم یعنی بیشتر

حرف زد..ازبدی بعضی و از خوبی بعضی.. دو جعبه شیرینی خریدیم توی راه 

وقتی رفتم مدرسه و شیرینی رو دادم به دوستام دهنشون ز تعجب باز موند که چطوررررر؟؟؟

برای معلم های دفتری هم شیرینی بردم ... 

نوشته شده توسط رایحه در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 |

راه افتادیم تمام مسیر ازداخل حرم تا بیرون دم در که تاکسی گرفتیم و میخواستیم بریم خونه

دستم و گرفته بود من کلی خجالت میکشیدم اما خب 

دم در حرم ایستادیم و چندتا عکس گرفتیم اصلا حس و حال عکس گرفتن نداشتم

اما خب همه اسرار میکردن باید عکس بگیرید حالا راضی ام که اجبارمون کردن برا عکس گرفتن

همه اش خاطره های موندگار شده واسمون ... 

بعد از عکس گرفتن رفتیم سوار ماشین شدیم... همسری با ماشین ما اومد

جلو نشستیم هردومون... روی صندلی تک نفرهههههههههههه 

مامان و خاله و زن داداش هم عقب باباهم راننده بود 

تاکسی های دیگه هم همه پر شدددد راه افتادیم و رفتیم توی مسیر شوهر 

خواهر بزرگه که وقتی عروسیشون بود من 3 الی 4 سال بیشتر نداشتم همه اش از ماشین جلو

خط و نشون میکشید برا همسری...رسیدیم در خونه بوی اسپند فضای کوچه رو پر کرد

دختر خاله ها خواهرایی که نتونسته بودن بیان همه اومدن جلو و تبریک گفتن و روبوسی و 

من و بردن توی اتاق... خواهر بزرگه ارایشگره اومدو یه دستی به سر و روی من کشید

البته شب قبلش برنامه اصلاح کنون داشتن... مادر شوهر زنگ زده بود و گفته بود 

عروسمون و یا ببرید ارایشگاه بعدا ما پولش و میدیم یا اگر کسی هست توی فامیل 

بگید یه دستی بکشه به سر و صورتش خواهری هم داوطلبانه این امر و به عهده گرفت

اون روز صبح هم یه ارایش خیلی ملیح کرد و موهام و که بلندهم بود بوکله کرد پشت سرمو 

مدل جمع بستشون ... بعدش دیدم همه دارن یکی یکی از اتاق میرن بیرون و میگن

اقا داماد میخواد بیاد تو اتاق ... گفتم نه تو رو خدا کجا میخواد بیاد مامان و خواهرام 

از خنده ریسه میرفتن که وااااااااا الللان بهت محرم شد ها.. خلاصه با کلی ناله و تو رو 

خدا من روم نمیشه چادر سرم کردم ... دوروز قبلش بامامان رفته بودم بازار و یه بلوزحریر

و شلوار مخمل کرم با یه روسری کرم خریده بودم اونها رو تنم کردم ...

با همون ها رفته بودم حرم عقد و متبرک شده بودن به قول بقیه...

وقتی وارد اتاق شد مامانش دستش و گرفته بود و اوردش تو اتاق وای چقدر قرمز شد..

منم که از خودم خبر نداشتم فقط اینکه دوس نداشتم اون لحظه چادر و بردارن از سرم 

اولش خوب بود یهویی دیدم از خودی ها یه خنجر از پشت زد و گفت اقا داماد چادر عروس و 

برنمیدارید؟؟؟؟؟ تو دلم گفتم: نامرد... وقتی چادر و برداشت متوجه شدم چقدر شوکه شدههه

منم از خجالت لام تا کام حرف نمیزدم یکی یکی اومدن همه تو اتاق و تبریک گفتن و عکس گرفتن 

و هدیه دادن...پدر شوهرم که اومد تو اتاق میخواستم روسری سرم کنم نذاشتن... همون طوری

ایستادم اومد صورت همسری رو که بوسید عکس گرفته نشد اومد منو ببوسه گفتن عکس نگرفتیم 

گفتم اول اقای م پدر شوهر خندید گفت خب من بخوام عروسم دوبار ببوسم باید کی رو ببینم 

از خجالت فهمیدم که تمام بدنم گر گرفت... بعد همسر پدر شوهری اومد بامن روبوسی کرد و تبریک گفت 

و بعدشم یه انگشتر از تو جیبش دراورد و دستم کرد و گفت الهی به پای هم پیر بشید

بعدشم که عکس گرفتیم ازاتاق رفت بیرون و همه یکی یکی اومدن و رفتن 

داداشهام که اومدن چون لباسم حریر بود و من تاحالا این طوری نبودم جلوشون 

باکلی خجالت روسری رو سرم کردم اومدن و عکس گرفتن و رفتن...

دیگه کسی نمونده بود حالا نوبت عکسهای دونفره بوداما اتاق پر بود از ادم 

اصلا نفهمیدم چطور عکس گرفتیم خیلی عکسهای خنده داری شده اصلا شبیه عکس

های دونفره بقیه اقوام که دیدم نشده همسری از خجالت سرخ شده و منم چشمم فقط به سمت 

همه خانم ها و دخترهایی که دم در جمع شده بودن بود....

بعد از عکسها همه رفتن بیرون و ما دوتا تنها موندیم مادرشوهرم و خواهر شوهرم اومدن خداحافظی

کردن تا برن همسری هم باهاشون رفت رفته بود و بهشون گفته بود من اینجا بمونم چیکار خب 

منم میام دیگه... مادر شوهر و خواهرشوهری و شوهر خواهر شوهری کلی بهش خندیده بودن

اونم ناامید از درخواستی که داده بود برگشت و امد توی اتاق و ما تنها شدیم...


برچسب‌ها: خاطره نوشت ها
نوشته شده توسط رایحه در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 |
یه مغازه فینقیلی بود مامان همه اش میگفت:ارزون بردار.. بگو هرچی 

شما بگید .. گفت بگو هرچی اقای م بگه ...

خلاصه بعد از گذاشتن دوتا حلقه جلوی روم گفتن کدوم و میخوای...

یکی بود ارزون تر بود اون و انتخاب کردم بعدش اقاو مامانش گفتن 

نه به خاطر این چند هزار تومن این یکی رو بردار

و هیچ کس توی تمام این دقایق نگفت ایا واقعا از خریدت راضی هستی؟

اولین خریدی که داشت برای من به عنوان یه عروس میشد اما

خودم اینقدر مهم نبودم...

اوایل از حلقه ام به خاطر این کار اصلا راضی نبودم اصلا ...

خرید تمام شد... اولین مغازه ،دوتا انگشتر، که یکیش شد حلقه من 

رفتیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه یه کاغذ نوشته بودیم شب قبلش به عنوان مهریه 

ووسایلی که از خانواده اقا میخواستیم خیلی کم بودن

اصلا مهم نیست درباره اش بنویسم اما مهمترینش مهریه 14 سکه و یه سفر حج 

بود که دوسش داشتم ارزوم همین بود...

باورم نمیشد همه چی داشت تموم میشد روز 5 شنبه عصر خبر دار شدیم 

جمعه صبح بین الطلوعین زمان مناسبی هست به قولی ساعته 

برای امر خیر.. رفتیم حرم باورم نمیشد دارم عروس میشم؟

یه چادر رنگی مامان خریده بود.. اونا یه پارچه اوردن حرم یه لحظه دلم 

برا خودم سوخت خیلی زیاد... نشستیم منتظر همه جمع شدن عاقد اومد چشمم 

به ضریح بود...همه دورم نشستن مامان پشت سرم بود منم از بقیه خانم ها

جلوتر بودم وقتی داشتن خطبه رو میخوندن مامان میگفت برا همه دعا کن

دستات و باز بذار برا همه اونایی که بچه ندارن و اونایی که ازدواج نکردن دعا کن

خیلی دعا کردم موقع خوندن خطبه عقد... بار اول.عروس رفته گل بیاره

بار دوم. عروس رفته گلاب بیاره بار سوم... با اجازه امام رضا ع امام زمان و پدر و مادر

و بزرگترها بله... همه مبارکههههه  و نقل و شکلات و اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم 

داداشم بلند شد و رو به ضریح همه ایستادیم دعای سلامتی امام زمان و خوند

اونقدر دلم گرفته بود انگار تازه فهمیدم چی شده بود زار زدمو گریه کردم روبروی امام رضا

و ازش خواستم خوشبختم کنه ...

شاید این همون چیزی باشه که من از امام رضا خواسته بودم

خواسته بودم خودش یکی رو برام بفرسته ...

خاله هم که هم سن خودم بود سرش و گذاشت رو شونه ام و اونم 

گریه کرد اینقدر گریه کردم که تمام مغنعه سرم خیس شده بود 

اقاجونم(بابا) اومد دست من و گرفت و دست اون و گرفت و گذاشت

توی دست هم دیگه و گفت: برید زیارت و رو به همسری کرد و گفت

اول به خدا بعد به تو میسپارمش... 

چقدر دلم میخواست خم بشم و به دستاش بوسه بزنم 

بگم بابایی من و از خودت جدا نکن دستهای حمایتت و از من نگیر

بذار هنوز دخترت باشم دختری که صبح ها وقتی میای خونه تازه میره مدرسه

وگاهی ظهر که میاد تو میری سر کار دختری که همیشه میگفتی خیلی شاده 

دختری که همیشه میگفتی شلوغکار خونه است اما این ها همه اش فقط 

از ذهنم عبور کرد...مامان هم اومد جلو روم و بوسیدو گفت خوشبخت بشی

به همسر هم گفت مواظبش باش به شما سپردمش...

گفتن حلقه رو بیارید دستش کنه.. دست خود همسر بود در اورد و دستم و که گرفته بود

حلقه رو توی دستم کرد...یه حس خاص داشتم اینکه دیگه متعلق به یکی شدم 

دیگه اون دخترک سربه هوا نیستم بیشتر باید حواسم به خودم باشه...

همه دوباره صلوات فرستادن و یکم شکلات پاشیدن رو سرم 

شنیدم که گفت اول نماز شکر بخونیم بعدش بریم زیارت؟؟؟؟

گفتم هر طور شما میگید... اول دو رکعت نماز شکر خوندیم همه وقتی دیدن داریم

نماز میخونیم اونها هم ایستادن و نماز خوندن یکی نماز زیارت .. یکی شکر یکی حاجت...

بعد نماز دستم و گرفت و گفت قبول باشه... باهم رفتیم زیارت توی راه هیچی نگفتیم..

فقط گفت : یه ربع دیگه بعد زیارت اینجا منتظرتونم ورودی خانم و اقایون فرق میکنه..

گفتم باشه...رفتیم داخل چشمم به ضریح افتاد گفتم یا امام رضا این زندگی هرچی 

قراره بشه من از چشم شما میبینم... کمک کن زندگی خوبی باشه کمک کن

خوشبخت بشیم عاقبت به خیر بشیم سعادتمند بشیم.. اشک از گوشه چشمم روان بود 

نفهمیدم چطور این یه ربع گذشت برگشتم اومدم بیرون و اخرین سلام رو به اقا دادم

وقتی اومدم دیدم منتظرمه ... گفتم ببخشید دیر شد گفت نه به موقع اومدید...

رفتیم همه اماده شدن  رفتیم کفشداری کفشا رو گرفتیم و راه افتادیم و رفتیم که بریم 

سمت خونه ما...


برچسب‌ها: خاطره نوشت ها
نوشته شده توسط رایحه در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 |
این بار بیشتر خجالت میکشیدم وقتی رفت از اتاق بیرون

بلند شدن و عذرخواهی کردن و رفتن منم رفتم نشستم تو اشپزخونه 

تا مامان داشت خوش امد میکرد نشستم گریه کردن

نمیدونم چرا اما خیلی دلم شکست احساس میکردم دارم از 

پدر ومادرم از خونه پدری از خواهر و برادرام جدا میشم چقدر سخت بود...

مامان که اومد گفت:خانواده خوبی به چشم اومدن 

باید ببینیم مزه دهنشون چیه .... مامان گفت از نگاه اقای م معلوم بود که

پسندیده منم در حالی که ناراحت بودم... برا اینکه ذوق مامان کور نشه گفتم

پس چی فک کردن از من بهتر کجا میتونه پیدا کنه و خنده ای زدم و بلند شدم ظرفها

رو جمع کردم و خونه رو مرتب کردیم و زنگ زدیم داداش اینا اومدن و شام خوردیم 

تمام این مدت نمیدونم دور و برم چی میگذشت و کی چی میگفت... اصلا یادم نمیاد 

روز بعد رفتم مدرسه دو شنبه بود بازهم دلم گرفت از اینکه چند روز دیگه شاید من

دیگه جزء این بچه ها نباشم شاید به چشم متاهل نگاهم کنن حتی دوستانم

یه گوشه روی سکو تو حیات مدرسه نشستم راحله دوستم اومدو گفت

رایحه چی شده خیلی چند روزه پکری جان من بگو چی شده نامردی نکن

من هروقت دلم میگیره به تو میگم... گفتم چیز بدی نیست اما من خیلی گرفته شدم

گفتم نمیدونم خیره یا نه ... گفت : ببینم نکنه داری ازدواج میکنی؟؟؟

تا یه لبخند زدم مثل دیوونه ها کل مدرسه رو گذاشت رو سرش ....

تا اون یکی دوستم مریم عزیزم اومد چی شده گفت داره عروس میشه 

گفت وای دروغ میگی پس داداش من چی :دی

کلی بهش خندیدیم... داشتن جلوی من ادا و ادوار در میاوردن تا شاید

از این حال در بیام خندیدم اما تلخ بود برام خیلی تلخ...

برگشتم خونه اما داغون 

چقدر دلم میخواست برم حرم اما نشد نشد... مامان گفت باز قراره روز سه شنبه دوباره

بیان گفتم نهههههههه اخه چرا؟گفت قراره این بار با باباش بیان

بازم استرسسسسسسسسسس ای خدا کی تموم میشه

امیدوارم این دفعه بیاد و پسند نکنه و بره

اما این دفعه دوم 

اومدن خونمون با پدر و مادرش و خواهرش و بچه های خواهرش ...

نشستن و بعد از چند دقیقه ای که بزرگترها بازهم صحبت کردن ما رفتیم توی اتاق

و باز هم شروع کردیم صحبت کردن این بار یک ربع حرف زدیم 

به قول اقای م تنها دلیل اینکه اومده بود این بار با من حرف بزنه این بود که از خودم

بپرسه نظرتون درباره ازدواج با اون چیه ؟ و کلا چطور شخصیتی میبینمش؟

منم که الان اصلا یادم نمیاد دقیقا بهش چی جواب دادم 

اما بعد از اون یعنی روز چهار شنبه صبح من داشتم با همون اقا

میرفتم ازمایشگاه.... 

ازمایش دادیم کلاسهای دو ساعته رو هم رفتیم اما ایشون 

به خاطر سرماخوردگی که ناشی ا زکربلا رفتنش بود قرص خورده بود

و گفتن نتیجه اشتباه میشه بروو فردا بیا دوباره ازمایش بده 

نمیدونم چی شد ... اما 5 شنبه جواب ازمایش اقا هم حاضر شد 

روز چهار شنبه که رفته بودیم ازمایش نمیدونم چی شد...

توی راه برگشت رفتیم حلقه بخریم

پیاده به سمت حرم حرکت کردیم گفتن ما یه شناس داریم 

بریم از اونجا بخریم راه افتادیمو رفتیم نمیدونم توی چه حال و هوایی بودم

هیچ صحنه واضحی ندارم همه چی گنگ بود ...


برچسب‌ها: خاطره نوشت ها
نوشته شده توسط رایحه در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 |
 
مطالب قدیمی‌تر